› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1329

تا ز گرد انتظارت مستفیدم کرده‌اند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه یدمکردهانددشواری دشوارتر

تا ز گرد انتظارت مستفیدم کرده‌اند

رو سفید الفت از چشم سفیدم کرده‌اند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندرو سفید ← سربلند و پاک‌ناممستفیدم ← بهره‌مندمچشم سفید ← چشم سپید از انتظار دراز

نوبهار گردش رنگ تماشا نیستم

از قدم آیینهٔ شوق جدیدم کرده‌اند

آیینهٔ شوق ← آینهٔ اشتیاقتماشا ← نگرش و سیر بصریگردش رنگ ← چرخش رنگ‌ها و نمایش

نغمه‌ام اما مقیم ساز موهوم نفس

در خیال‌آباد پنهانی پدیدم کرده‌اند

خیال‌آباد ← شهر و دیار خیالساز موهوم ← آهنگ خیالی و پنداریمقیم ← ساکن و جای‌گیرنفس ← دم و خودی

تا نفس باقی‌ست از گرد من و ما چاره نیست

هرزه‌تاز عرصهٔ‌گفت و شنیدم کرده‌اند

عرصهٔ‌گفت ← میدان گفت‌وگومن و ما ← انانیت و خودپرستیهرزه‌تاز ← بیهوده‌تاز و ولگرد

دیده ی قربانی‌ام برگ نشاطم حیرت است

از کفن خلعت‌طرازی‌های عیدم کرده‌اند

حیرت ← سرگشتگی و بهتقربانی‌ام ← قربانی‌شده‌ام

آرزو تا نگذرد زین کوچه بی تلقین درد

طفل اشکی چند در پیری مریدم کرده‌اند

تلقین درد ← القای رنج و اندوهطفل اشکی ← اشک کودک‌وارمریدم ← شاگرد و پیرو من

یأس کو تا همتم سامان آزادی کند

عالمی را دام تسخیر امیدم کرده‌اند

چون نفس از ضعف جز قلب هوا نشکافتم

فتح باب بی‌دری وقف کلیدم کرده‌اند

حسرت من می‌تپد همدوش نبض کاینات

در دل هر ذره صد بسمل شهیدم کرده‌اند

بیدل از پیری سراپایم خم تسلیم زنخت

سرو این گلزار بودم شاخ بیدم کرده‌اند

خم تسلیم ← خمیدگی سرِ سپردنزنخت ← چانهٔ تو
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
هوا
هوای جو یا هوسِ نفس؛ آرزو، میل و عشقِ سوزان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗