› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2181

چه دولت است که من نامت از ادب گیرم

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه بگیرمدشواری دشوارتر

چه دولت است که من نامت از ادب گیرم

ز شرم دست تهی دامنی به لب‌گیرم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداز ادب ← از روی ادبدست تهی ← بی‌توشه و بی‌هدیهدولت ← سعادت و بخت

به عشق اگر همه تن غوطه‌ام دهند به قیر

چو داغ لاله سحر‌ها به طوف شبگیرم

داغ لاله ← لکهٔ سیاه میان لالهطوف شبگیرم ← طواف سحرگاهی‌امغوطه‌ام ← فرو برندمقیر ← مادهٔ سیاه چسبنده

به این زبان که چو شمعم دماغ می‌سوزد

خموش‌ا اگر نشوم انجمن به تب‌گیرم

تب‌گیرم ← به تب اندازمخموش‌ا ← خاموش باشدماغ می‌سوزد ← طبع و مشام می‌سوزد

خمار اگر نشود ننگ مجلس آرایی

به مستی حلب شیشه‌گر حلب‌گیرم

حلب ← شهر حلب؛ شیشه‌گری مشهورحلب‌گیرم ← راه حلب گیرم؛ به سوی شیشه رومخمار ← نشئه و سرخوشی بادهشیشه‌گر ← سازندهٔ شیشهمجلس آرایی ← آراستن بزم

غم وراثت آدم نخورده‌ام چندان

که راه خلد به امید این نسب گیرم

خلد ← بهشتنسب ← نژاد و پیوندوراثت آدم ← میراث گناه آدم

ندارم این همه رغبت به لذت دنیا

که ننگ آتشک از بوی این جلب گیرم

آتشک ← آتشدان کوچک؛ آتشکدهٔ خردجلب ← جلبک؛ بوی گندیدگی آب

چو موی چینی از اقبال من چه می‌پرسی

عنان به شام شکسته‌ست سعی شبگیرم

خوشست چشم بپوشم ز نقش‌کار جهان

هزار نسخه به این نقطه منتخب‌گیرم

منتخب‌گیرم ← برگزیده شمارمنسخه ← نسخهٔ کتاب و دستورنقش‌کار جهان ← نقش و کردار دنیانقطه ← نقطهٔ تمرکز نگاه

ز طرف مشرب مستان خجل شوم بیدل

دمی که هفت فلک برگی از عنب‌گیرم

مشرب مستان ← روش و طریقت مستانهفت فلک ← هفت آسمان
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
ننگ
عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
غم
اندوه؛ سرمایهٔ دلِ عاشق و همدمِ شب‌های تنهایی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗