› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1086

اول دل ستمزده قطع امید کرد

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه یدکردردیف کرددشواری دشوارتر

اول دل ستمزده قطع امید کرد

آخرشکست چینی من مو سفید کرد

می‌لرزد از نفس دم تقریر احتیاج

دست تهی زبان مرا مرگ بید کرد

بخت سیاه اگر بلد اعتبار‌هاست

خود را به هیچ آینه نتوان سفید کرد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبخت سیاه ← بختِ تیرهبلد اعتبار‌هاست ← راهبرِ اعتبارهاستسفید کرد ← روشن و نیکنام ساخت

تدبیر زهد مایهٔ تشویش کس مباد

صابون خشک جامهٔ ما را پلید کرد

تدبیر زهد ← چاره‌جوییِ پارساییتشویش ← آشفتگیصابون خشک ← صابونِ بی‌اثرپلید کرد ← چرکین و آلوده ساخت

تا اشک ربط سبحهٔ انفاس نگسلد

پیری مرا به حلقهٔ قامت مرید کرد

حلقهٔ قامت ← حلقهٔ قدِ خمیدهربط سبحهٔ انفاس ← پیوندِ تسبیحِ نفس‌هامرید کرد ← مرید و پیرو ساختنگسلد ← گسسته نشود

چون نال خامه تا دمد از مغز استخوان

فکرم در آفتاب قیامت قدید کرد

آفتاب قیامت ← آفتابِ رستاخیزقدید کرد ← خشکاند چون قدیدمغز استخوان ← ژرفای استخواننال خامه ← نیِ قلم

از قبض و بسط حیرت آیینه‌ام مپرس

قفلی زدم به خانه که ناز کلید کرد

آیینه‌ام ← آینهٔ وجودمحیرت ← سرگشتگیقبض و بسط ← گرفتگی و گشایشِ حالناز کلید ← نازْ خود کلید شد

دارد رسایی مژه ی خون به گردنش

برگشتنی که آنسوی حشرم شهید کرد

برگشتنی ← بازگشتیحشرم ← رستاخیزمرسایی ← رسیدن و کارگر بودنشهید کرد ← شهید ساختمژه ی خون ← مژهٔ خونین

بیدل تو هم به ذوق خطش سینه چاک زن

کاین شام نادمیده مرا صبح عید کرد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
قیامت
رستاخیز؛ نمادِ آشوبِ بزرگ و شورِ بی‌اندازه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗