› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2132

همچو آیینه تحیر سفرم

وزن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)قافیه رمدشواری نسبتاً آسان

همچو آیینه تحیر سفرم

صاحب خانه‌ام و در به درم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتحیر سفرم ← سفرِ حیرت مندر به درم ← آواره‌امصاحب خانه‌ام ← صاحب‌خانه‌ام

از بهار و چمنم هیچ مپرس

به خیال تو که من بیخبرم

یاد چشم تو جنون‌ها دارد

هرکجایم به جهان دگرم

شعله‌ام تا نشود خاکستر

آرمیدن نکشد زیر پرم

زبن جنون‌زار هوس آبله وار

چشم پوشیده‌ام و می‌گذرم

این چمن عبرت گلچینی داشت

چید دامن ز تبسم سحرم

احتیاجم در اظهار نزد

خشکی لب نپسندید ترم

فقرم از ننگ هوس‌ها دور است

بیضه نشکست‌کلاهی به سرم

بیضه نشکست‌کلاهی ← کلاهِ بیضه‌مانند نشکست؛ غرور نریختفقرم ← درویشی و بی‌نیازی منننگ هوس‌ها ← ننگِ خواهش‌ها

شور بیکاری‌ام آفاق گرفت

بهله زد دست تهی بر کمرم

آفاق گرفت ← جهان را فراگرفتبهله زد ← دستکش بازداری زددست تهی ← دست خالیشور بیکاری‌ام ← غوغای بی‌کاری من

دل ز تشویش جسد می‌بالد

صدف آبله دارد گهرم

جنس آتشکده بی‌داغی نیست

مفت آهی که ندارد جگرم

بی‌داغی نیست ← بی‌سوزش نیستجنس آتشکده ← کالای آتشکده، سوزشجگرم ← جگر سوزان منمفت آهی ← آهی بی‌بها و رایگان

ره نبردم به در از کوچهٔ دل

تک و پوی نفس شیشه‌گرم

تک و پوی نفس ← تلاش و دویدنِ نفسشیشه‌گرم ← شیشه‌گرِ من؛ قالب‌ریز نفسکوچهٔ دل ← کوچهٔ دل

انفعال آینه‌پرداز من است

عرقی می‌کنم و می‌نگرم

من نه زان گمشدگانم بیدل

که رسد باد به گرد اثرم

باد به گرد اثرم ← باد به گردِ نشان من
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗