› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2782

شرر کاغذی، آرایش دکان نکنی

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه اننکنیردیف نکنیدشواری درآمدنی

شرر کاغذی، آرایش دکان نکنی

صفحه آتش نزنی، فکر چراغان نکنی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآرایش دکان ← زینتِ دکان؛ نمایشِ ظاهرشرر کاغذی ← جرقهٔ کاغذی؛ درخششِ ناپایدارچراغان ← چراغانی و جشنِ نور

عمل پوچ مکافات کمین می‌باشد

آتشی نیست اگر پنبه نمایان نکنی

ذوق دریا‌کشی از حوصلهٔ وهم برآ

تا ز خمیازهٔ امواج گریبان نکنی

حوصلهٔ وهم ← ظرفیتِ خیال و پندارخمیازهٔ امواج ← گشایش و دهان‌درهٔ موج‌هادریا‌کشی ← دریا نوشیدن؛ تحملِ بی‌کران

هر کجا جنس هوس قابل سودا باشد

نیست نقد تو از آن کیسه که نقصان نکنی

ای سیه‌کار اگر گریه نباشد، عرقی

آه از آن داغ که ابر آیی و باران نکنی

ابر آیی ← چون ابر شوی اما نباریسیه‌کار ← گناهکارعرقی ← عرقِ شرم

سیل بنیاد تماشا مژه بر هم زدن است

خانهٔ آینه هشدار که ویران نکنی

دوستان یک قلم آغوش وداعند اینجا

تکیه چون اشک به جمعیت مژگان نکنی

جمعیت مژگان ← گردآمدنِ مژه‌ها؛ نگهداشتِ اشکیک قلم ← یکسره و یکجا

چه خیال است که در انجمن حیرت حسن

گل کنی آینه و ناز به دامان نکنی

نفس اماره جز ایذای جهان نپسندد

تا نخواهی بدکس بر خودت احسان نکنی

ایذای جهان ← آزار رساندن به جهاننفس اماره ← نفسِ امرکننده به بدی

حیف سعیت که به انداز زمینگیری‌ها

پای خود را نفسی آبله دندان نکنی

آبله دندان ← تاول‌زدنِ پا از رنجِ راه

چشم موری اگرت کنج قناعت بخشند

همچو بیدل هوس ملک سلیمان نکنی

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗