› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 161

ساختم قانعْ دلِ از عافیت بیگانه را

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انهراردیف رادشواری میانه

ساختم قانعْ دلِ از عافیت بیگانه را

برگِ بیدی فرش کردم خانهٔ دیوانه را

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبرگِ بیدی ← برگ بید؛ سست و لرزانخانهٔ دیوانه ← خانهٔ مجنون و عاشقعافیت ← آسودگی و سلامت‌طلبیقانع ← قانع و بسنده‌کار

مطلبم از می‌پرستی تَردماغی‌ها نبود

یک دو ساغر آب دادم گریهٔ مستانه را

آب دادم ← سیراب و فرو نشاندمتَردماغی‌ها ← نازک‌طبعی و تفننمی‌پرستی ← می‌گساریگریهٔ مستانه ← گریهٔ مستانه

دل سپندِ گردشِ چشمی که یادِ مستی‌اش

شعلهٔ جوّاله می‌سازد خط پیمانه را

جوّاله ← چرخان و جوالهخط پیمانه ← خطِ پیمانهٔ شرابسپندِ گردشِ چشمی ← اسپندِ غمزه و چرخش چشمیادِ مستی‌اش ← یادِ مستیِ آن چشم

التفاتِ عشق آتش ریخت در بنیاد دل

سیل شد تردستیِ معمار، این ویرانه را

التفاتِ عشق ← توجه و عنایتِ عشقبنیاد دل ← پایه و شالودهٔ دلتردستیِ معمار ← چابک‌دستیِ معمارویرانه ← دلِ ویران

تا کنم تمهید آغوشی دل از جا رفته است

در گشودن شهپر پرواز بود این خانه را

عالمی را انفعال وضع بیکاری گداخت

ناخن سرخاری دل‌ها مگردان شانه را

هر سپندی گوش چندین بزم می‌مالد به هم

خوابناکان کاش از ما بشنوند افسانه را

بزم ← مجلس و محفلخوابناکان ← خفتگان و غافلانسپندی ← دانه‌های اسپند بر آتش

حایلِ آن شمعِ یکتایی فضولی‌های توست

از نظر بردار چون مژگان پَرِ پروانه را

حایل ← مانع و پردهشمعِ یکتایی ← شمعِ یگانگیِ حقفضولی‌های توست ← دخالت‌های بی‌جای توستپَرِ پروانه ← پرِ پروانه؛ حجابِ دید

آگهی گر ریشه‌پرداز جهانی می‌شود

سیر این مزرع یکی صد می‌نماید دانه را

آگهی ← آگاهی و معرفتدانه ← دانه؛ مبدأِ کثرتریشه‌پرداز ← ریشه‌گستر و ریشه‌افکنمزرع ← کشتزار

حقِ زنار وفا بیدل نمی‌گردد ادا

تا سلیمانی نسازی سنگ این بتخانه را

بتخانه ← بتکدهحقِ زنار ← حق و ادایِ عهدِ زنارزنار وفا ← کمربندِ عهد و وفاداریسلیمانی ← چون سلیمان؛ به کمالِ توحید
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
وضع
حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
عافیت
تندرستی و آسودگی؛ سلامتِ جان و رهایی از آشوبِ تعلق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗