› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 631

کنون که مژدهٔ دیدار شوق بنیاد‌ست

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه ادستدشواری دشوار

کنون که مژدهٔ دیدار شوق بنیاد‌ست

به هر طرف رودم دل تجلی‌آبادست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتجلی‌آبادست ← سرشار از جایگاه تجلیشوق بنیاد‌ست ← بنیان‌گرفته بر شوقمژدهٔ دیدار ← خبر خوشِ دیدار

مکن به آینه تکلیف نامه و پیغام

که در حضور نویسی تحیر استاد‌ست

تحیر استاد‌ست ← حیرت خود استادِ نوشتن استتکلیف نامه ← واداشتن به نامه و پیامحضور ← پیشگاه معشوق

تعلقی به دل ما خیال بشه نکرد

به ناوکت که درین باغ سرو آزاد‌ست

خیال بشه ← اندیشهٔ پشه؛ چیز ناچیزسرو آزاد‌ست ← سروِ رها از تعلقناوکت ← تیرِ کوچک تو

مشو ز حسرت دیدار بیش ازین غافل

که دیده‌ها چو جرس بی تو شیون‌آبادست

جرس ← زنگ کاروانحسرت دیدار ← اندوهِ ندیدنشیون‌آبادست ← سرشار از شیون و زاری

«‌نه دام دانم و نی دانه اینقدر دانم‌»

که دل به هر چه کشد التفات صیاد‌ست

دام ← دامِ شکاردانه ← طعمهٔ دامصیاد‌ست ← شکارچی است

ز پیچ و تاب خط و زلف گلرخان دریاب

که رنگ حسن هم اینجا شکست بنیاد‌ست

خط و زلف ← خطِ سبزه و گیسورنگ حسن ← جلوه و نمودِ زیباییشکست بنیاد‌ست ← بنیادش شکسته استپیچ و تاب ← چین و شکنگلرخان ← زیبارویان

سپند صرفهٔ شوخی ندید ازین محفل

حذر که جرأت فریاد سرمه ایجاد‌ست

جرأت فریاد ← جسارتِ فریاد زدنسرمه ایجاد‌ست ← پدیدآورندهٔ دود و سرمهسپند ← اسپند؛ دفع چشم‌زخمصرفهٔ شوخی ← سودِ دلیری و شوخی

جنون بی‌ثمری چاک سینه می‌خواهد

ز نخل‌های دگر باب شانه شمشادست

باب شانه ← سزاوارِ شانه‌زدنجنون بی‌ثمری ← دیوانگیِ بی‌حاصلشمشادست ← شمشاد است؛ مویِ شمشادگونهچاک سینه ← شکافتن سینه

ز بسکه حیرتم از شش جهت غلو دارد

نگه چو آینه‌ام در شکنج فولاد‌ست

شش جهت ← شش سو؛ همه طرفشکنج فولاد‌ست ← در پیچ و گیرهٔ فولادین استغلو ← زیاده‌روینگه ← نگاه

به عالمی که تظلم وسیلهٔ ضعفا‌ست

اگر به ناله نیرزیم سخت بیداد‌ست

بیداد‌ست ← ستم آشکار استتظلم ← دادخواهیِ ستمدیدهضعفا‌ست ← ناتوانان استنیرزیم ← نیارزیم؛ ارج نیابیم

به قدر جانکنی از عمر بهره‌ای داربم

شرار تیشه چراغ امید فرهاد‌ست

جانکنی ← رنج جانکاهشرار تیشه ← جرقهٔ تیشهفرهاد‌ست ← فرهادِ کوهکن است

به درد حسرت دیدار مرده‌ایم و هنوز

نفس در آیه دنباله‌دار فریادست

آیه ← نشانه؛ آیتحسرت دیدار ← اندوهِ محرومیت از دیداردنباله‌دار فریادست ← فریادِ ممتد و پیوسته است

حضور لاله وگل بی‌بهار ممکن نیست

به جلوه تو دو عالم فرامشی یاد‌ست

حضور لاله وگل ← بودنِ لاله و گلفرامشی یاد‌ست ← فراموشی‌اش خود یاد است

جنون رنگ مپیما درین چمن بیدل

شراب شیشهٔ‌نه غنچه یک پریزاد‌ست

جنون رنگ مپیما ← دیوانگیِ پویندهٔ رنگشیشهٔ‌نه ← نه شیشه؛ غیر از شیشهپریزاد‌ست ← پری‌زاده؛ زیبای افسانه‌ای
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗