› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2646

دور از بساط وصل تو ماییم و دیده‌ای

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه یدهایدشواری دشوارتر

دور از بساط وصل تو ماییم و دیده‌ای

چون شمع کشته داغ نگاه رمیده‌ای

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبساط وصل ← سفره و عرصهٔ وصالداغ نگاه ← نشان سوز نگاهرمیده‌ای ← رمیده و گریختهشمع کشته ← شمع خاموش‌شده

شد نو بهار و ما نفشاندیم گرد بال

در سایهٔ گلی به نسیم وزیده‌ای

نفشاندیم ← نیفشاندیم؛ پراکنده نکردیموزیده‌ای ← وزیده؛ دمیدهگرد بال ← غبار بال؛ آمادهٔ پرواز

ما حسرت انتخاب صباییم از محیط

کنج دلی و یک نفس آرمیده‌ای

آرمیده‌ای ← آرمیده و آسودهمحیط ← اقیانوس؛ فضای بی‌کران

در حیرتم به راحت منزل چسان رسد

راهی به چشم آبلهٔ پا ندیده‌ای

آبلهٔ پا ← تاول پای رنج‌دیدهحیرتم ← سرگشتگی و شگفتی منراحت منزل ← آسایش منزل مقصود

محمل کشان عجز رسا قطع کرده‌اند

صد دشت وره امید، به پای بریده‌ای

عجز رسا ← ناتوانی کامل و رسامحمل کشان ← حاملان کجاوه و محملوره امید ← راه و مسیر امیدپای بریده‌ای ← کسی با پای بریده

اشکم نیاز محفل ناز تو می‌کشد

آیینه داری از دل حسرت چکیده‌ای

آیینه داری ← جلوه‌گری چون آیینهناز تو ← ناز و کرشمهٔ تونیاز محفل ← عرض نیاز در مجلسچکیده‌ای ← چکیده و فروچکیده

آخر به پاس راز وفا تیغ‌ها کشید

چون صبح بر سرم نفس ناکشیده‌ای

تیغ‌ها کشید ← شمشیرها برکشیدنفس ناکشیده‌ای ← بی‌نفس؛ هنوز ندیدهٔ نفسپاس راز ← رعایت و نگهداشت راز

دارم دلی به صد تپش آهنگی جنون

یک اشک وار تا به چکیدن رسیده‌ای

می‌بایدم ز خجلت اعمال زیستن

نومیدتر ز زنگی آیینه دیده‌ای

آیینه دیده‌ای ← کسی که آیینه دیدهخجلت اعمال ← شرم از کردارهازنگی ← سیاه‌پوست؛ تیره از شرم

بیدل ز کشتزار تمناست حاصلم

تخم دلی به سعی شکستن دمیده‌ای

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗