› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2645

به وحشت نگاهی چه خو کرده‌ای

وزن فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)قافیه وکردهایردیف کرده ایدشواری درآمدنی

به وحشت نگاهی چه خو کرده‌ای

که خود را به پیش خود او کرده‌ای

چو صبح از نفس پر گریبان مدر

که ناموس چاک رفو کرده‌ای

یمین و یسار و پس و پیش چیست

تو یکسوبی و چارسو کرده‌ای

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندچارسو ← چهار جهت؛ کثرت ظاهریسار ← سمت چپیمین ← سمت راستیکسوبی ← یک‌سویگی و وحدت

نه باغی‌ست اینجا نه گل نه بهار

خیالی در آیینه بو کرده‌ای

کجا نشئه، کو باده، ای بیخبر

چو مستان عبث های و هو کرده‌ای

عدم از تو مرهون صد قدرت است

بدی هم که کردی نکو کرده‌ای

عدم ← نیستیمرهون ← در گرو و وابستهنکو ← نیک و پسندیده

اگر صد سحر از فلک بگذری

همان در نفس جستجو کرده‌ای

ننالیده‌ای جز به کنج دلت

اگر نیستان در گلو کرده‌ای

نیستان ← بیشهٔ نی؛ سرچشمهٔ نالهکنج دلت ← گوشهٔ پنهان دل تو

به انداز نخلت کسی پی نبرد

که پر می‌زنی یا نمو کرده‌ای

انداز ← اندازه و قدرنخلت ← درخت خرمای وجود تونمو ← رشد و بالیدن

ز هستی ندیدی به غیر از عدم

مگر سر به جیبت فرو کرده‌ای

نفس وار مقصود سعی تو چیست

که عمری‌ست بر دل غلو کرده‌ای

سخن‌های تحقیق پر نازک است

میان گفته و فهم مو کرده‌ای

بشو دست و زین خاکدان پاک شو

تیمم بهل گر وضو کرده‌ای

جهانی نظر بر رخت دوخته‌ست

تو ای گل به سوی که رو کرده‌ای

دوخته‌ست ← دوخته؛ خیره ماندهرخت ← چهره و روی تو

چو بیدل چه می‌خواهی از هست و نیست

که هیچی و هیچ آرزوکرده‌ای

هست و نیست ← وجود و عدمهیچی ← هیچ بودن؛ تهی‌دستی وجودی
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
وحشت
هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق به‌سوی تنهایی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗