› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1408

شور لیلی کو که باز آزایش سودا کند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اکندردیف کنددشواری میانه

شور لیلی کو که باز آزایش سودا کند

خاک مجنون را غبار خاطر صحرا کند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآزایش سودا ← آرام‌کردنِ سودای عشقخاک مجنون ← خاکِ قبر یا وجودِ مجنونشور لیلی ← هیجانِ عشقِ لیلیغبار خاطر صحرا ← غبارِ دلِ بیابان

می‌دهد طومار صد مجنون به باد پیچ و تاب

گردبادی گر ز آهم جلوه در صحرا کند

در گلستانی که رنگ جلوه ریزد قامتت

تا قیامت سرو ممکن نیست سر بالا کند

می‌تواند از دل ما هم طرب ایجاد کرد

از گداز سنگ سوداگر کسی مینا کند

آسمان دارد ز من سرمایهٔ تعمیر درد

بشکند رنگم به هرجا ناله‌ای برپا کند

خاکم از آسودگی شیرازهٔ صد کلفت است

کو پریشانی که باز این نسخه را اجرا کند

آسودگی ← آرامش و سکونشیرازهٔ صد کلفت ← بندِ صد رنج و محنتنسخه را اجرا ← این نسخه را به‌کار اندازدپریشانی ← پراکندگی و شوریدگی

آن سوی ظلمت بغیر از نور نتوان یافتن

روی در مولاست هر کس پشت بر دنیا کند

ظلمت ← تاریکیپشت بر دنیا ← روی‌گردانی از جهان

عاقبت نقشی بر آب است اعتبارات جهان

نام جای خود چه لازم در نگین‌ها واکند

برده‌ام پیش از دو عالم دعوی واماندگی

آسمان مشکل که امروز مرا فردا کند

گفتگو از معنی تحقیق دارد غافلت

اندکی خاموش شو تا دل زبان پیرا کند

زبان پیرا ← زبان‌آرا و گویاغافلت ← تو را غافل می‌کندمعنی تحقیق ← حقیقتِ معرفت

کام عیشی تر نشد از خشک‌مغزی‌های دهر

شیشه بگدازد مگر تا می به جام ما کند

خشک‌مغزی‌های دهر ← سخت‌گیری‌ها و خشکیِ روزگارشیشه بگدازد ← شیشه ذوب شودکام عیشی ← ذوق و لذتِ زندگی

بیدل اسباب جهان را حسرتت مشاطه است

زشتی هر چیز را نا‌یافتن زیبا کند

اسباب جهان ← ابزار و متاعِ دنیامشاطه ← آرایشگرنا‌یافتن ← دست‌نیافتن
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
تحقیق
جست‌وجوی حقیقت؛ شناختِ ژرف و یقینیِ معنا در برابرِ تقلید.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗