› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2601

عالم و این تردماغی·های جاه

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)قافیه اهدشواری درآمدنی

عالم و این تردماغی·های جاه

شبنمی پاشید بر مشتی گیاه

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجاه ← مقام و شوکتشبنمی ← قطره‌ای شبنممشتی گیاه ← اندکی گیاه ناچیز

مرگ غافل نیست از صید نفس

آتش از خس برنمی‌دارد نگاه

سرزمین شعله‌کاران گلخن است

کشت ما را دود می‌باشد گیاه

دود ← اینجا: گیاهِ دروغینِ مزرعهٔ ماشعله‌کاران ← کشت‌کنندگانِ شعله؛ اهلِ آتش‌خیزیکشت ← کِشت‌و‌کار؛ محصولِ مزرعهگلخن ← آتشدان؛ کورهٔ گرمِ حمام

زندگانی از نفس جان می‌کند

عمر‌ها شد می‌کشم یوسف ز چاه

ناامیدی فتح باب عشرت است

خنده لب وا می‌کند از حرف آه

ای زبان لافت افسون سلوک

باشد از مقراض مشکل قطع راه

افسون سلوک ← جادویِ راه سلوک و طریقتقطع راه ← بریدنِ مسیر؛ سدِّ سلوکلافت ← لافِ تو؛ لاف‌زنی‌اتمقراض ← قیچی؛ ابزارِ بریدن

باده روشن مشربی وانگاه دُرد؟

پرتو خورشید و مه، وانگه سیاه

دُرد ← ته‌ماندهٔ تیرهٔ شرابروشن مشربی ← مشربِ صاف و شفافوانگه ← و آن‌گاه؛ در آن حالپرتو ← تابش؛ پرتوِ نور

بی‌زبانی از خجالت رستن است

عذر تا باقی‌ست می‌بالد گناه

جستجو آیینه‌دار مقصد است

می‌شوی منزل اگر افتی به راه

آیینه‌دار ← آینه‌به‌دست؛ بازتاب‌دهندهافتی به راه ← اگر در راه بیفتی/رویمقصد ← مقصود؛ هدفِ راهمنزل ← مقام و مقصدِ نهایی

نازکن گر فکر خویشت ره نزد

از گریبان غافلی بشکن کلاه

نرخ بازار کرم نشکستنی‌ست

گر دلت چیزی نخواهد عذر خواه

عذر خواه ← پوزش‌خواه؛ بهانه‌جونرخ بازار ← قیمت و اعتبارِ بازارکرم ← بخشش؛ لطفِ بزرگوارانه

بیدل از غفلت کسی را چاره نیست

سایه‌ای دارد گدا تا پادشاه

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
نگاه
نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
آه
نالهٔ دل؛ دودِ سینهٔ عاشق و فریادِ سوز و درد.
فکر
اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
غفلت
بی‌خبری و بی‌توجهی؛ خوابِ دل و حجابِ راهِ آگاهی.
عمر
زندگانی؛ به اندازه چند نفس کوتاه و ناپایدار شمرده می‌شود.
روشن
تابناک و آشکار؛ نمادِ آگاهی و تجلیِ معنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗