› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 107

نباشد بی‌عصا امداد طاقت پیکر خم را

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه مراردیف رادشواری دشوارتر

نباشد بی‌عصا امداد طاقت پیکر خم را

مدار کارفرمایی بر انگشت است خاتم را

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندامداد طاقت ← یاری نیروی تابخاتم ← انگشتری مهرپیکر خم ← تن خمیده و کمان‌پشت

به ارباب تلون صافدل کی مختلط‌گردد

به رنگ لاله وگل امتزاجی نیست شبنم را

ارباب تلون ← اهل رنگ‌به‌رنگ شدنامتزاجی ← آمیختگیصافدل ← پاکدل

کرم در گشت استغنا پرکاهی نمی‌ارزد

گداگر نیستی تا چند گیری نام حاتم را

استغنا ← بی‌نیازیحاتم ← حاتم طایی، نماد بخششپرکاهی ← پُرِ کاه، چیز ناچیز

به تقلید آشنای نشئهٔ تحقیق نتوان شد

چه امکان است سازدلربایی زلف پرچم را

زلف پرچم ← گیسوی پرچم‌گونهسازدلربایی ← ساز دل‌ربایینشئهٔ تحقیق ← مستی حقیقت‌جویی

ز وصل مدعا سعی طلب‌مایوس می‌گردد

به بیکاری نشاند التیام زخم مرهم را

التیام ← بهبود زخموصل مدعا ← رسیدن به مقصود

به پاس عصمتند از بس هواخواهان رنگ گل

چو بو از حجره‌های غنچه می‌رانند شبنم را

حجره‌های غنچه ← اتاقک‌های غنچههواخواهان رنگ گل ← دوستداران جلوهٔ گل

نمایان است حال رفتگان از خاک این وادی

زنقش پا توان‌کردن سراغ ساغر جم را

رفتگان ← گذشتگان، مردگانساغر جم ← جام جمشید، نماد عظمت

هجوم پیچ و تابی زین‌گلستان دسته می‌بندم

به دامن جای گل چون زلف‌خوبان چیده‌ام خم‌را

خم‌را ← پیچ و تاب زلفدسته می‌بندم ← دسته می‌چینمزلف‌خوبان ← گیسوی زیبارویان

نشاط زندگی خواهی نم چشمی مهیا کن

همین، اشک است اگرهست آبیاری نخل ماتم را

گر از زنار وارستیم فکر سبحه پیش آمد

نفس مصروف چندین پشه دارد تخم‌آدم را

تخم‌آدم ← نسل آدمزنار ← کمربند کفر/دیرسبحه ← تسبیح

شرار وحشی‌ام اما درین حیرتسرا بیدل

ز نومیدی به دوش سنگ دارم محمل رم را

حیرتسرا ← سرای حیرتمحمل رم ← کجاوهٔ رمیدن و گریز
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
شبنم
رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
غنچه
گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
امکان
جهان ممکنات؛ هرچه وجودش وابسته و نه ضروری است.
فکر
اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
طلب
جُستن و خواستن؛ کششِ سالک در پیِ حق و معشوق.
زندگی
حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗