› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 685

بسکه راز عجز ما بالید پنهان زیر پوست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انزیرپوستردیف زیر پوستدشواری درآمدنی

بسکه راز عجز ما بالید پنهان زیر پوست

یک قلم چون آبله گشتیم عریان زیر پوست

گر شکست رنگ ما دیدی ز حال مپرس

نامهٔ مجنون ندارد غیر عنوان زیر پوست

نیست ممکن از لباس وهم بیرون آمدن

زندگانی عالمی را کرد زندان زیر پوست

تا نگردد قاتل ما جز به گلچینی سمر

همچو گل خون‌ِ بحل کردیم سامان زیر پوست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخون‌ِ بحل ← خون حلال‌کردهسامان ← سر و سامان حیاتسمر ← افسانه و سخن شبگلچینی ← چیدن گل؛ کشتن زیبا

ناله‌ها در پردهٔ ساز جنون دزدیده‌ایم

خفته شیر بیشهٔ ما را نیستان زیر پوست

ساز جنون ← ساز دیوانگینیستان ← نیستان؛ جایگاه نیپردهٔ ساز ← نغمه و لایه ساز

جیب ما چون غنچه آخر بال صحرا می‌کشد

بر سر ما سایه افکنده است دامان زیر پوست

خلوت راز است چشمی کز تماشا دوختیم

عین یوسف شد نگاه پیر کنعان زیر پوست

از نقاب غنچه رنگ شور بلبل می‌چکد

شیشه دارد خون عیش می‌پرستان زیر پوست

ساز هستی پرده دارد شوخی‌ای در دست و بس

هر که بینی ناله‌ای کرده‌ست پنهان زیر پوست

همچو نارم عقده‌ای از کار دل تا واشود

سرخ کردم هم به خونِ سعیْ دندان زیر پوست

خونِ سعی ← خون تلاش و کوششدندان زیر پوست ← فشردن دندان در درونعقده‌ای ← گره بسته دلهمچو نارم ← چون انار سرخم

گفتم آفت‌های امکان زیر گردون است و بس

زندگی نالید و گفت این جمله توفان زیر پوست:

بسکه مردم جنس ایثار از نظر پوشیده‌اند

درهم ماهی‌ست اینجا همچو همیان زیر پوست

از نظر پوشیده‌اند ← پنهان کرده‌اندجنس ایثار ← کالای بخشش و فدازیر پوست ← در نهان تنهمیان ← کیسه زر

عضو‌عضوم حسرت دیدار می‌آرد به بار

نخل بادمم سراپا چشمِ حیران زیر پوست

حسرت دیدار ← آرزوی دیدار یارعضو‌عضوم ← تک‌تک اعضایمنخل بادمم ← نخل بادام‌سان منچشمِ حیران ← چشم سرگشته

هیچکس آتش نزد بر صفحهٔ بی‌حاصلم

ورنه من هم داشتم بیدل چراغان زیر پوست

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗