دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1589
دل در جسد شبهه عبارت چه نماید
دل در جسد شبهه عبارت چه نماید
آیینهٔ روشن شب تارت چه نماید
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندشب تارت ← شب تار و تاریک توشبهه عبارت ← بیان مشکوک و مبهمچه نماید ← چه سود و چه جلوه دارد
خورشیدی و یک ذره نسنجید یقینت
هستی به توزبن بیش عبارت چه نماید
توزبن ← بنِ توزین؛ پایهٔ سنجشنسنجید ← نسنجیده؛ وزن نکردهیقینت ← یقین تو
زحمت مکش از هیأت افلاک و نجومش
اندیشهٔ تصویر به خارت چه نماید
اندیشهٔ تصویر ← خیالِ نقشبستهنجومش ← ستارگانشهیأت افلاک ← شکل و صورت آسمانها
عالم همه نقش پر طاووس خیال است
اینجا دگر از رنگ بهارت چه نماید
تمثال خیالی که نه رنگست و نه بویش
گیرم شود آیینه دچارت چه نماید
تمثال خیالی ← صورت خیالیدچارت ← دچار و روبهرو با تونه رنگست ← نه رنگ دارد
با این رم فرصت که نگه بستن چشم است
شرم آینهدارست شرارت چه نماید
آینهدارست ← آینهدار استرم فرصت ← رمیدن و گریز فرصتشرارت ← فتنه و بدکارینگه بستن چشم ← بستن چشم از نگاه
بر عالم بیساخته صنعت نتوان یافت
مهتابکتان نیست زتارت چه نماید
بیساخته ← ساختهنشده و خامزتارت ← از تار و بافتهٔ تومهتابکتان ← کتانِ مهتابی؛ پارچهٔ سپید نفیس
وضع طلب آیینهٔ آثار صداع است
خمیازه به جز شکل خمارت چه نماید
آیینهٔ آثار صداع ← آیینهٔ نشانههای سردردخمارت ← خمار و پسمستی توخمیازه ← خمیازهوضع طلب ← حال خواهش و طلب
مقدار جسد فهم کن و سعی معاشش
خاک از تک و پو غیر غبارت چه نماید
تک و پو ← تکاپو و دویدنسعی معاشش ← کوشش برای گذران زندگیاشغبارت ← غبارِ تومقدار جسد ← ارزش و اندازهٔ تن
یک غنچه نقاب از چمن دل نگشودی
ی بیبصر آن لالهعذارت چه نماید
بیبصر ← نابیناغنچه نقاب ← نقابِ غنچهلالهعذارت ← لالهعذار تو؛ گونهٔ گلگونتچمن دل ← چمنِ دل
گاهی تو و ما، گاه من و اوست دلیلت
تحقیقگر این است عبارت چه نماید
تحقیقگر ← اگر تحقیق کنیدلیلت ← دلیل و برهان توعبارت ← بیان لفظی
بیدل به گشاد مژه هیچت ننمودند
تا بستن چشم آخر کارت چه نماید
بستن چشم ← چشمبستن؛ ترک نگاهکارت ← کار و سرانجام توگشاد مژه ← گشودن مژه؛ بیداری نظر
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
- شرم
- حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
- مژه
- موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
غزلهای مرتبط