› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1151

چاک کسوت فقرم رنگ خنده می‌ریزد

وزن فاعلن مفاعیلن فاعلن مفاعیلن (مقتضب مثمن مطوی مقطوع)قافیه ندهمیریزدردیف می ریزددشواری نسبتاً آسان

چاک کسوت فقرم رنگ خنده می‌ریزد

بخیه بی‌بهاری نیست گل ز ژنده می‌ریزد

در دماغ پروانه بال می‌زند اشکم

قطره‌های این باران پر تپنده می‌ریزد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبال می‌زند ← پر می‌زند؛ بی‌تاب استدماغ پروانه ← سر و مشامِ پروانهقطره‌های این باران ← قطره‌های این اشکپر تپنده ← پرِ لرزان و تپنده

در عدم هم اجزایم دستگاه زنهاری ست

این غبار بر هر خاک خط کشنده می‌ریزد

خط کشنده ← مرزگذار و خط‌کشدستگاه زنهاری ← سامانِ امان و پناهعدم ← نیستیغبار ← گردِ وجود

ریشه در هوا داربم تاکجا هوس کاریم

دانهٔ شرر در خاک نارسنده می‌ریزد

دانهٔ شرر ← دانهٔ جرقهریشه در هوا ← بی‌ثبات و معلّقنارسنده ← نارسیده و نارسهوس کاریم ← هوسکاریم؛ هوس‌رانی‌ایم

باغ ما چمن دارد در زمین خاموشی

غنچه باش و گل می‌چین گل به خنده می‌ریزد

زمین خاموشی ← خاکِ سکوت و خاموشیغنچه باش ← غنچه بمان؛ فروتن باشچمن دارد ← باغچه و سبزه داردگل به خنده ← گل با خنده

بیخبر نگردی دی محرم کف افسوس

کاین درشتی طبعت از چه رنده می‌ریزد

گرد ناتوان ما چند بر هوا باشد

گر همه فلکتازست بال‌کنده می‌ریزد

بال‌کنده ← بال‌کنده و پرریختهبر هوا باشد ← در هوا معلق بماندفلکتازست ← فلک‌تاز و آسمان‌پیماستگرد ناتوان ← غبارِ ناتوانیِ ما

نامه‌گر به راه افکند عذرخواه قاصد باش

بال‌ها چو شمع اینجا از پرنده می‌ریزد

از پرنده ← از پرنده فرو می‌ریزدبال‌ها چو شمع ← بال‌ها مانندِ شمع می‌سوزدبه راه افکند ← در راه بیندازدعذرخواه قاصد ← قاصدِ عذرخواه

جوهر تلاش از حرص پایمال ناکامی‌ست

هر عرق که ما داریم این دونده می‌ریزد

جوهر تلاش ← اصل و گوهرِ کوششدونده ← دوندهٔ پیوسته؛ عرق‌ریزعرق ← عرقِ رنج و کوششپایمال ناکامی‌ست ← لگدمالِ شکست است

پاس آبرو تا خون فرق نازکی دارد

این به تیغ می‌ریزد آن به خنده می‌ریزد

جز حیا نمی‌باشد جوهر کرم بیدل

هر چه ریزشی دارد سرفکنده می‌ریزد

جوهر کرم ← اصل و گوهرِ بخششحیا ← شرم و آزرمریزشی ← افشاندن و بخششسرفکنده ← سرافکنده و شرمگین
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗