دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 981
بر طمع، طبع خسیسی که تفاخر دارد
بر طمع، طبع خسیسی که تفاخر دارد
آبرو را عرق سعی تصور دارد
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندخسیسی ← بخیل و فرومایهطمع ← آز و حرصعرق سعی ← عرق کوشش؛ پندار تلاش
با بخیلان نه همین طبع گدا ناصاف است
کیسهٔ خود هم ازین قول دلی پر دارد
طبع گدا ← سرشت گداییقول ← سخن و وعده
گل این باغ اگر بیخبر از فرصت نیست
خندهٔ رنگ به روی که تمسخر دارد
تمسخر ← ریشخندخندهٔ رنگ ← لبخند و جلوهٔ رنگ گل
طبع شهوتنسب از سیر گریبان عاریست
گردن خر سر تحقیق به آخور دارد
آخور ← جایگاه خوراک چارپاسر تحقیق ← سرِ جستوجوی حقیقتسیر گریبان ← گشودن گریبان و آزادگیشهوتنسب ← وابسته به شهوت
خاک شو معنی موهومی هستی دریاب
فهم رازت به عدم جیب تفکر دارد
جیب تفکر ← دامن و نهانخانهٔ اندیشهعدم ← نیستیموهومی هستی ← هستی خیالی و پوچ
نی ز هستی خجلم نی ز جنون منفعلم
طبع بی ساختهٔ شوق چه عنصر دارد
عنصر ← سرشت و گوهر
ز شکست است رک گردن امواج بلند
عاجزی هم چقدر ناز و تکبر دارد
رک گردن ← سفتی و کشیدگی گردنعاجزی ← ناتوانی و فروتنی
قلّت مایه عرق میکشد از طبع کریم
ابر هرجا تنک افتاد تقاطر دارد
تقاطر ← چکیدن و باریدنتنک ← نازک و کمپشتعرق میکشد ← شرمسار میکندقلّت مایه ← کمبود سرمایه و توان
خودگدازست شراری که به جایی نرسد
ناله در بیاثری سخت تأثر دارد
بیاثری ← بینتیجگیتأثر ← اندوه و تأثیرپذیری
محو گردیدن ما آنهمه ناموزون نیست
سکتهٔ مصرع نظاره تحیر دارد
تحیر ← حیرت و سرگشتگیسکتهٔ مصرع ← درنگ و شکست وزن شعرناموزون ← ناهماهنگ و بیتناسب
بیدل از جهل میندیش که در مکتب عشق
گر همه طفل سرشک است تبحر دارد
تبحر ← ژرفدانی و چیرگیطفل سرشک ← اشک همچون کودکمکتب عشق ← آموزشگاه عشق
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
- شوق
- اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل بهسوی معشوق و وصال.
غزلهای مرتبط