دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 754
در طریق رفتن از خود رهبری درکار نیست
در طریق رفتن از خود رهبری درکار نیست
وحشت نظاره را بال و پری در کار نیست
کشتی تدبیر ما توفانی حکم قضاست
جز دم تسلیم اینجا لنگری درکار نیست
هر سر مو بهر غفلتپیشه بالین پر است
از برای خواب مخمل بستری درکار نیست
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبالین پر ← بالش نرم از پربستری درکار نیست ← نیازی به بستر جدا نیستغفلتپیشه ← عادتکرده به بیخبریمخمل ← بستر مخملین و نرم
میبرد چون گردباد از خویش سرگردانیام
سرخوش دشت جنون را ساغری در کار نیست
دشت جنون ← پهنهٔ دیوانگیساغری ← جام بادهسرگردانیام ← حیرانی و بیسامانیامگردباد ← باد چرخان و بیقرار
در نیام هر نفس تیغ دو دم خوابیده است
چون سحر در قطع هستی خنجری در کار نیست
تیغ دو دم ← شمشیر دولبهخنجری در کار نیست ← نیازی به خنجر جدا نیستقطع هستی ← بریدن وجودنیام ← غلاف شمشیر
مشت خاک ما سراپا فرش تسلیم است وبس
سجدهٔ ما را جبینی و سری درکار نیست
خویش را از دیدهٔ خودبین خود پوشیدن است
احتیاط ما برای دیگری درکار نیست
فکر مرکب در طریق فقر، سازگمرهیست
نفس در فرمان اگر باشد خری در کار نیست
خری در کار نیست ← مرکب دیگری لازم نیستطریق فقر ← راه درویشی و نیازمندیفکر مرکب ← اندیشهٔ سوار/پیچیده
جوش خون، نازکدلان را پوست برتن میدرد
از ضعیفی بر رگ گل نشتری درکار نیست
استقامت بس بود ارباب همت را کمال
بهر تیغ کوه بیدل جوهری درکار نیست
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- بال
- پرِ پرواز؛ نمادِ اوجگرفتن و رهاییِ روح.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
- سحر
- سپیدهدم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
- تیغ
- شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
- خواب
- خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
- درد
- رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
- وحشت
- هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق بهسوی تنهایی.
- فکر
- اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
غزلهای مرتبط