› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1687

دام ز سیر گلشن اسباب در نظر

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ابدرنظرردیف در نظردشواری نسبتاً آسان

دام ز سیر گلشن اسباب در نظر

رنگی که شعله می‌زندم آب در نظر

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآب در نظر ← در دیده چون آب بی‌ثباتدام ز سیر ← دام از گردشگلشن اسباب ← باغ تعلقات و وسایل دنیا

خون شد دل از تکلف اسباب زندگی

یک لفظ پوچ و آن همه اعراب در نظر

اعراب ← نشانه‌های حرکتی؛ ظاهر پرزرق‌وبرقتکلف اسباب ← زحمت و تصنع لوازم زندگیلفظ پوچ ← کلمهٔ تهی

مخمل نه‌ایم ولیک ز غفلت نصیب ماست

بیداری‌ای که نیست به جز خواب در نظر

بیداری‌ای که نیست به جز خواب ← بیداری‌ای که عین خواب استغفلت نصیب ماست ← سهم ما از غفلت استمخمل نه‌ایم ← نرم و لطیف چون مخمل نیستیم

در وادی طلب که سراب است چشمه‌اش

اشکی مگر نشان دهدم آب در نظر

سراب است چشمه‌اش ← چشمه‌اش فریبنده و دروغین استوادی طلب ← سرزمین جست‌وجوی حق

همواری از طبیعت روشن نمی‌رود

تار نگاه را نبود تاب در نظر

گل‌ها چوشبنمت به سر و چشم جا دهند

گر باشدت رعایت آداب در نظر

رعایت آداب ← رعایت رسم ادب

بر خویش هم در حسدت باز می‌شود

گرگل کند حقیقت احباب در نظر

حقیقت احباب ← حقیقت دوستاندر حسدت ← از حسادت بر توگرگل کند ← اگر شکوفا و آشکار شود

یارب صداع غفلت ما را علاج چیست

مخموری خیال و می ناب در نظر

موهومی حقیقت ما را نموده‌اند

چون نقطهٔ دهان تو نایاب در نظر

دیگر ز سایهٔ دم تیغت‌کجا رویم

سر‌ها سجود مایل محراب در نظر

سجود مایل محراب ← متمایل به سجود محراب‌گونه

غافل مشو که انجمن اعتبار‌ها

ویرانه‌ای‌ست وحشت سیلاب در نظر

انجمن اعتبار‌ها ← گردهمایی اعتبارها و شکوه‌هاوحشت سیلاب ← ترس و ویرانی سیل

آسوده‌ایم در کف خاکستر امید

بیدل‌کراست بستر سنجاب در نظر

بستر سنجاب ← بستر نرم پوست سنجاب؛ نازپروردگیکف خاکستر امید ← مشت خاکستر امید سوخته
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
نگاه
نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗