› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2514

گلفزوش از پرتو شمع من است این انجمن

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ینانجمنردیف انجمندشواری دشوار

گلفزوش از پرتو شمع من است این انجمن

رنگ می‌بالید تا گردید رنگین انجمن

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندگلفزوش ← گلفروش

عارف از سیرگریبان دهر را دل می‌کند

می‌شود خلوت به حکم چشم حق بین انجمن

خلوت ← تنهاییدهر ← روزگارسیرگریبان ← گشودن گریبان

عالمی رفت از خود و برخاست آشوب جنون

سایهٔ بال پری کرده‌ست سنگین انجمن

بی‌نشان شوقی که نیرنگش برون است از حساب

با فقیران خلوت است و با سلاطین انجمن

سلاطین ← پادشاهانفقیران ← درویشاننیرنگش ← جادویش

گوشه‌ای می‌خواستم زین دشت بیتابی غبار

مشورت از هر که جستم گفت: برچین انجمن

بیتابی ← بی‌تابیغبار ← گردمشورت ← رای‌زنی

گر خورد بر گوشت آواز سپند از مجمری

در وداع وهم دارد رقص تحسین انجمن

سپند ← اسفند دود کردنمجمری ← آتشدان

ناکجا با هر جنون طبعی طرف باید شدن .

لب به هم بند و تهی کن از سخن چین انجمن

ناکجا ← جایی که نیست

زین علایق هیچ چیزت خار دامنگیر نیست

گر تو می‌خیزی نمی‌گردد شلایین انجمن

شلایین ← آشوب و غوغاعلایق ← وابستگی‌ها

خود گدازی مطلبی چون شمع انشا کرده‌ایم

مصرع ما را ندارد تاب تضمین انجمن

انشا ← سرودنتضمین ← گنجاندن شعر در شعرمصرع ← نیم‌بیت

ما حریفان جهد‌ها داربم و تنها می‌رویم

از گرو تازی‌ست در هر خانه‌ای زین انجمن

انجمن ← جمع و محفلجهد‌ها ← کوشش‌هاحریفان ← یاران هم‌نشین

بر خود از غوغا نمی‌چید اینقدر سامان ناز

یاد اگر می‌کرد از یاران پیشین انجمن

سامان ناز ← آراستگی و ترتیب خودنماییغوغا ← شور و هیاهوی ظاهریاران پیشین ← دوستان قدیم و گذشته

ظاهر و باطن چه دارد غیر هستی و عدم

آن تغافل این نگاه، آن خلوت و این انجمن

تغافل ← بی‌توجهی عمدیخلوت ← تنهایی و گوشه‌نشینیظاهر و باطن ← بیرون و درون هستیهستی و عدم ← بودن و نبودن

بیدل اینجا تر زبانان مایهٔ درد سرند

شمع گر خاموش گردد گوید آمین انجمن

آمین انجمن ← تأیید جمع در خاموشیتر زبانان ← سخنوران پرگویمایهٔ درد سرند ← سبب رنج و زحمت‌اند
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗