دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 706
حیرت دمیدهام گل داغم بهانهایست
حیرت دمیدهام گل داغم بهانهایست
طاووسِ جلوهزارِ تو، آیینه خانهایست
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندجلوهزار ← جلوهگاهحیرت دمیدهام ← از حیرت روییدهامگل داغم ← داغ گلمانندم
غفلتنوایِ حسرتِ دیدار نیستم
در پردهٔ چکیدنِ اشکم ترانهایست
حسرتِ دیدار ← حسرت دیدارغفلتنوایِ ← نغمهٔ غفلتآلودپردهٔ چکیدنِ ← مقام/پوشش چکیدن
درد سر تکلف مشاطه بر طرف
موی میان ترک مرا بهله شانهایست
بهله ← دستکش بازداریتکلف ← تصنع و زحمت بیهودهمشاطه ← آرایشگرموی میان ← کمر مواریک
حسرتکمینِ وعدهٔ وصلیست حیرتم
چشمِ به هم نیامده، گوشِ فسانهایست
حسرتکمینِ ← حسرت کمینکردهحیرتم ← سرگشتگیام
ضبطِ نفس، نویدِ دلِ جمع میدهد
گر فال کوتهی زند این ریشه دانهایست
دلِ جمع ← دل آرام و فراهمضبطِ نفس ← مهار نفسفال کوتهی ← فال کوتاهی و کاستینویدِ ← مژدهٔ
زین بحر تا گهر نشوی نیست رَستنت
هر قطره را به خویش رسیدن کرانهایست
به خویش رسیدن ← به خود آمدن؛ کمالرَستنت ← رهاییاتگهر ← گوهر
مخصوص نیست کعبه به تعظیمِ اعتبار
هرجا سری به سجده رسید آستانهایست
تعظیمِ اعتبار ← بزرگداشت منزلتسجده ← سجده؛ فروتنی
آنجا که زه کنند کمانهای امتیاز
منظورِ این و آن نشدن هم نشانهایست
زه کنند ← زه بر کمان نهندمنظورِ این و آن نشدن ← هدف این و آن نگشتنکمانهای امتیاز ← کمانهای برتریجویی
در یادِ عمرِ رفته دلی شاد میکنم
رنگِ پریده را به خیال آشیانهایست
رنگِ پریده ← رنگباخته؛ پژمردهعمرِ رفته ← عمر سپریشده
بیدل ز برق وحشت آزادیام مپرس
این شعله را برآمدن از خود زبانهایست
آزادیام ← رهاییامبرآمدن از خود ← از خود برآمدنبرق وحشت ← برق رمیدگی و بیم
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- یاد
- بهخاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
- شعله
- زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
- درد
- رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
- جلوه
- آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
- حسرت
- افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
- وحشت
- هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق بهسوی تنهایی.
- پرده
- حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
غزلهای مرتبط