دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1825
حیا بیپرده نپسندید راز حسن یکتایش
حیا بیپرده نپسندید راز حسن یکتایش
پری تا فال شوخی زد عرقکردند مینایش
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندحسن یکتایش ← زیبایی یگانهاشعرقکردند ← از شرم عرق ریختندفال شوخی ← فال ناز و بازی ظریفمینایش ← جام و شیشهٔ حسنش
دلی میافشرد هر پر زدن تحریک مژگانت
نمیدانم چه صید است این که دارد چنگ گیرایش
تحریک مژگانت ← جنبش مژههایتپر زدن ← پلکزدنچنگ گیرایش ← پنجهٔ گیرنده و صیاد
چراغ عقل در بزم جنون روشن نمیگردد
مگر سوزد دماغی در شبستان سویدایش
بزم جنون ← محفل دیوانگیدماغی ← مغز و مشامیشبستان سویدایش ← خلوتگاه نقطهٔ سیاه دل
به جنت طرفی از جمعیت دل نیست زاهد را
چو شمع از خامسوزی سوختن باقیست فردایش
جمعیت دل ← آرامش و جمعبودن دلجنت ← بهشتخامسوزی ← خامسوزی؛ سوختن ناقصفردایش ← فردای سوختنش
بساط نقش پا گرم است در وحشتگه امکان
ز هر جا شعلهای جستهست داغی مانده بر جایش
به نومیدی خمار عشرت این انجمن بشکن
شکستن ختم قلقل میکند بر ساز مینایش
دو عالم نیک و بد را شخص تست آیینهٔ تهمت
تو هر اسمی که میخواهی برون آر از معمایش
آیینهٔ تهمت ← آینهٔ اتهام و نسبتمعمایش ← راز و معنای پنهانش
مقیم گوشهٔ دل چون نفس دیوانهای دارم
که گر تنگی کند این خانه افشارد به صحرایش
افشارد به صحرایش ← به بیابانش براندمقیم گوشهٔ دل ← ساکن کنج دلنفس دیوانهای ← نفسی شوریده
قناعت کردهام چون عشق از آیینهٔ امکان
به آن مقدار تمثالی که نتوان کرد پیدایش
آیینهٔ امکان ← آینهٔ هستی ممکنتمثالی ← تصویر و نمودیپیدایش ← آشکار کردنش
ندانم سایه با بخت که دارد توامی بیدل
مقیم روز بودن بر نمیآرد ز شبهایش
بر نمیآرد ← سر برنمیآوردتوامی ← همزادی و جفتیمقیم روز ← ساکن روز روشن
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- شعله
- زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
- حسن
- زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
غزلهای مرتبط