› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2448

خوشا ذوق فنا و وحشت ساز شرر کردن

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه رکردنردیف کردندشواری میانه

خوشا ذوق فنا و وحشت ساز شرر کردن

ز سر تا پای خود محو یک انداز نظر کردن

غرور ناز و آنگه خاک گردیدن چه ننگست این

حیا کن از دم تیغی که می‌باید سپر کردن

حوادث کم کند آشفته اوضاع ملایم را

پریشانی نبیند آب از زبر و زبر کردن

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندحوادث ← پیشامدهاملایم ← نرم و آرام

چمن ساز بهار عشقم از شوقم مشو غافل

به مژگان بایدم گلچینی داغ جگر کردن

گلچینی ← چیدن گل

به رنگی بی‌غبار افتاده در راه تو حیرانم

که بر آیینه چون آه سحر نتوان اثر کردن

بی‌غبار ← بی‌کدورت، پاکحیرانم ← سرگشته‌ام

غبار مقدمت حشر دو عالم آرزو دارد

قیامت می‌کند دل را نمی‌باید خبر کردن

به هر وحشت جنونم گر بساط الفت آراید

صدا از خانهٔ زنجیر نتواند سفر کردن

جنونم ← دیوانگی‌اموحشت ← ترس و بی‌قراری

عرق غواص شرمم در غبار تهمت هستی

مرا افکند در آب از سر این پل گذر کردن

شرمم ← شرم من

به رنگ توأم بادام دل‌ها را در این محفل

وطن باید ز تنگی در فشار یکدگر کردن

تنگی ← فشردگی و تنگنا

نمو‌ها نیست غیر از شوخی تن بر هوا تازی

ندارد نخل این بستان به اصل خود نظر کردن

نمو‌ها ← رشدها و بالیدن‌ها

تهی گشتیم از خود تا ببالد نشئهٔ دردی

نیستان کرد ما را آرزوی ناله سر کردن

نیستان ← نی‌زار

به دریای شهادت غوطه گر نتوان زدن بیدل

گلویی می‌توان از آب جوی تیغ تر کردن

غوطه ← فرو رفتن در آب
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗