› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 351

بی‌لطافت نیست از بس وحشت آهنگ است آب

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه نگاستابردیف است ابدشواری نسبتاً آسان

بی‌لطافت نیست از بس وحشت آهنگ است آب

گر در راحت زد همچون گهر سنگ است آب

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انددر راحت زد ← به سنگِ سخت خوردسنگ است آب ← آب خود سخت چون سنگ استوحشت آهنگ ← آهنگِ گریز و بیم

فتنه توفان است عرض رنگ و بوی این چمن

در طلسم خاک حیرانم چه نیرنگ است آب

نشئهٔ روشندلی پر بی‌خمار افتاده است

از صفای طبع دایم شیشه در چنگ است آب

بی‌خمار ← بی‌پسماندِ مستیشیشه در چنگ ← جام در دست؛ آب خود شیشهصفای طبع ← پاکیِ سرشتنشئهٔ روشندلی ← مستیِ صفای باطن

چون گریبان گیر شد، یار موافق دشمن است

گر بپیچد در گلو با تیغ یکرنگ است آب

تیغ ← شمشیر؛ آبِ برنده‌گریبان گیر ← یقه‌گیر و مزاحمیار موافق ← دوستِ هم‌دلیکرنگ ← هم‌دست و هم‌رنگ

با گداز یأس از خود رفتنم دل می‌برد

نغمه‌ها دارد چکیدن هر کجا چنگ است آب

محمل ما عاجزان بر دوش لغزش بسته‌اند

صد قدم از موج اگر پیدا کند لنگ است آب

دوری مرکز جهانی راست تکلیف نزاع

تا جدا از سنگ شد با شعله در جنگ است آب

با شعله در جنگ ← با آتش در ستیزتکلیف نزاع ← سببِ ستیزجدا از سنگ ← جدا از سنگِ چشمهدوری مرکز ← دوری از مرکز

بی‌کدورت نیست در کثرت صفای وحدتم

تا به گلشن راه دارد صرف صدرنگ است آب

صدرنگ ← صد رنگ؛ رنگارنگصفای وحدتم ← پاکیِ یگانگی‌امکثرت ← بسیاریِ مخلوقات

آبرو نتوان به پیش ناکسان چون شمع ریخت

ای طمع شرمی که اینجا شعله چنگ است آب

خانه داری داغ کلفت می‌کند وارسته را

در دل آیینه بیدل سر به سر زنگ است آب

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗