› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 508

بسکه این‌گلشن افسرده‌کدورت رنگ است

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه نگاستردیف استدشواری دشوار

بسکه این‌گلشن افسرده‌کدورت رنگ است

نفس غنچه‌برآبینهٔ شبنم زنگ است

از تماشاگه حیرت نتوان غافل بود

بزم بی‌رنگی آیینه سراپا رنگ است

در مشرب زن و از قید مذاهب بگریز

عافیت‌نیست در آن بزم که سازش‌جنگ است

هر طرف موج خیالی‌ست به توفان همدوش

کشتی سبز فلک غرقهٔ آب بنگ است

غرهٔ هرزه‌دویهای طلب نتوان بود

سر ما سجده فروش کف پای لنگ است

ثمرکینه دهد مهر به طبع ظالم

آتش‌است آن همه آبی که نهان در سنگ است

دوری دامن وصل است به خود پیچیدن

غنچه‌گر واشود از خویش‌گلش در چنگ است

طلبم تا سرکوی تو به پرواز کشید

آب خود را چو به گلشن برساند رنگ است

وحشتم در قفس بال و پرافشانی نیست

ساز پروانهٔ این بزم شرر آهنگ است

بسکه چون رنگ ز شوقت همه تن‌پروازیم

خون ما را دم بسمل ز چکیدن‌ ننگ است

مفت آن قطره‌کزین بحر تسلی نخرید

بی‌تپیدن دو جهان برگهر ما تنگ است

از قدم نیست جدا عشرت مجنون بیدل

شور زنجیر نواسنج هزار آهنگ است

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗