› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2177

چه حاجتست به بند گران تدبیرم

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه یرمدشواری دشوارتر

چه حاجتست به بند گران تدبیرم

چو اشک لغزش پایی بس است زنجیرم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبند گران ← زنجیرِ سنگینزنجیرم ← زنجیرِ منلغزش پایی ← لغزشِ پا

اثر طرازی اشک چکیده آن همه نیست

توان به جنبش مژگان‌کشید تصویرم

اثر طرازی ← نقش‌آفرینی و تأثیراشک چکیده ← اشکِ فروریخته

ز بسکه ششجهت از من گرفته است غبار

اگر به چرخ برآیم همان زمینگیرم

ز یأس قامت خم‌گشته ناله‌ام نفس است

شکسته‌اند به درد کمان تدبیرم

جنون من چو نگه قابل تسلی نیست

مگر به دیدهٔ حیران‌کنند زنجیرم

زنجیرم ← بند دیوانگی‌امقابل تسلی ← شایستهٔ آرامش

نگشت لنگر آسایشم زمینگیری

چو سایه می‌برد از خویش پای در قیرم

زمینگیری ← بر زمین ماندن و سکونپای در قیرم ← پا در قیر؛ گرفتار و کند

نوای پست و بلند زمانه بسیارست

خیال چند فریبد به هر بم و زیرم

بم و زیرم ← نغمه‌های پست و بلندمنوای پست و بلند ← آواز زیر و بم روزگار

رمید فرصت هستی و من ز ساده‌دلی

چو صبح می‌روم از خویش تا نفس‌گیرم

رمید ← رمید و گریختساده‌دلی ← ساده‌لوحینفس‌گیرم ← دم گیرم؛ آخرین نفس

دلیل حجت جاوید بیش از اینم نیست

که بی‌تو زنده‌ام و یک نفس نمی‌میرم

حجت جاوید ← دلیل همیشگییک نفس ← حتی یک دم

به جای ناله نفس هم اگر کشم کم نیست

نمانده است دماغ خیال تأثیرم

تأثیرم ← اثرگذاری‌امدماغ خیال ← طبع و ظرفیت خیال

هجوم جلوهٔ یار است ذره تا خورشید

به حیرتم من بیدل دل از که برگیرم

حیرتم ← سرگشتگی‌امذره تا خورشید ← از خرد تا کلان هستی
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗