› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1400

به گفتگوی کسان مردمی که می‌لافند

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه افنددشواری دشوارتر

به گفتگوی کسان مردمی که می‌لافند

چو خط به معنی خود نارسیده حرافند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندحرافند ← پرحرف و بیهوده‌گوخط ← خط نوشتارمی‌لافند ← لاف می‌زنندنارسیده ← ناپخته، ناقصگفتگوی کسان ← سخن مردم

مباش غره انصاف کاین نفس‌بافان

به پنبه‌کاری مغز خیال ندافند

انصاف ← عدالت‌نماییغره ← مغرورندافند ← پنبه‌زن (پراکنده‌ساز)نفس‌بافان ← بافندگان سخن پوچپنبه‌کاری مغز ← پر کردن ذهن از پنبه

توانگری که دم از فقر می‌زند غلط است

به موی‌کاسهٔ چینی نمد نمی‌بافند

توانگری ← ثروتمنددم از فقر ← ادعای درویشیموی‌کاسهٔ چینی ← موی بر کاسهٔ چینینمد نمی‌بافند ← نمد نمی‌بافند (ناممکن)

تهیهٔ سپر از احتراز کن کامروز

به قطع هم، بد ونیک زمانه سیافند

احتراز ← پرهیزتهیهٔ سپر ← آماده کردن سپرسیافند ← شمشیرزن‌اندقطع هم ← حتی در بریدن

سخن چه عرض نجابت دهد در آن محفل

که سیم و زر نسبان همچو جدول اشرافند

سیم و زر ← نقره و طلاعرض نجابت ← نشان‌دادن اصالتنسبان ← خویشاوندان نسب

غرض ز صحبت اگر پاس آبرو باشد

حذر کنید که ابنای جاه اجلافند

ابنای جاه ← فرزندان قدرتاجلافند ← فرومایگان‌اندغرض ← هدفپاس آبرو ← حفظ حیثیت

در بهشت معانی به روی‌شان مگشا

که این جهنمی چند ننگ اعرافند

بهشت معانی ← باغ معانی بلندجهنمی چند ← چند دوزخی

به علم پوچ چو جهل مرکبند بسیط

به فطرت کشفی درس‌گاه کشافند

بسیط ← ساده، یکدستعلم پوچ ← دانش بی‌فایدهفطرت کشفی ← سرشت شهودیکشافند ← کشف‌کننده‌اند

ز وضع‌شان مطلب نیم نقطه همواری

که یک قلم به خم و پیچ سرکشی کافند

نیم نقطه همواری ← ذره‌ای سازگاریوضع‌شان ← حالت و رفتارشانیک قلم ← سراسر

تمام بیهوده گویند و نازکی این است

که چشم بر طمع ریشخند انصافند

انصافند ← خود را عادل می‌نمایندبیهوده گویند ← یاوه‌سرایی می‌کنندطمع ریشخند ← حرص تمسخرنازکی ← ظرافت و ناز

ازین خران مطلب مردمی که چون گرداب

به موج آب منی غرق تا لب نافند

خران ← نادانانمردمی ← انسانیتموج آب منی ← موج خودبینی

به خاک تیره مزن نقد ابرو بیدل

درین دیار که کوران چند صرافند

خاک تیره ← خاک تیره (بی‌ارزش)صرافند ← ارزش‌سنج‌اندنقد ابرو ← گوهر ابروکوران ← بی‌بصیرتان
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
ننگ
عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
وضع
حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
محفل
انجمن و بزم؛ مجلسِ یاران و جلوه‌گاهِ شمعِ معشوق.
موی
مو و گیسو؛ نمادِ کثرت، باریکی و کمندِ دلربایی.
علم
دانش؛ نیز پرچم برافراشته، و گاه حجابِ معرفتِ حقیقی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗