دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1240
مد بقا کجا به مه و سال میکشد
مد بقا کجا به مه و سال میکشد
نقاش رنگ هرچه کشد بال میکشد
واماندگی به قافلهٔ اعتبار نیست
پیش است هر چه شمع ز دنبال میکشد
نگسستنیست رشتهٔ آمال زیر چرخ
چندینکلاوه مغزل این زال میکشد
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندرشتهٔ آمال ← رشتهٔ آرزوهازال ← پیرزن؛ فلک پیرمغزل ← دوکِ ریسندگیچرخ ← فلک
سنگ همه به خفت فرسودگی کم است
قنطار رفته رفته به مثقال میکشد
خفت فرسودگی ← خوار شدن از کهنگیقنطار ← وزن بسیار سنگینمثقال ← وزن بسیار اندک
از ریش و فش مپرس که تا قید زندگیست
زاهد غم سلاسل و اغلال میکشد
اغلال ← غلها؛ بندهاریش و فش ← ریش و گیسو؛ ظاهر زهدسلاسل ← زنجیرها
خشکی به طبع خلق ز شعر ترم نماند
فطرت هنوز از قلمم نال میکشد
تشویش خوب و زشت جهان جرم آگهیست
صیقل به دوش آینه تمثال میکشد
موقعشناس محفل آداب حسن باش
ننگ خطست مو که سر از خال میکشد
آداب حسن ← آیینهای زیباییخال ← خال زیبایی رویموقعشناس ← دانای وقت و ادبننگ خطست ← خط عیب و ننگ است
معشوقی از مزاج نفس کم نمیشود
پیری ز قد خم شده خلخال میکشد
خلخال ← زیور پایمزاج نفس ← طبع نفسمعشوقی ← حالت معشوقبودن
بیمایهٔ غنا نتوان شد حریف فقر
ادبار نیز همت اقبال میکشد
ادبار ← بدبختیبیمایهٔ غنا ← بیسرمایهٔ توانگریحریف فقر ← هماورد و تابآور فقرهمت اقبال ← عزم و کوشش خوشبختی
بیدل تلاشگر مرو وادی جنون
تب میکند گر آبله تبخال میکشد
آبله ← زخم آبلهتبخال ← تاول تبخالیتلاشگر ← کوشندهٔ پرشتابوادی جنون ← صحرای دیوانگی
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- بال
- پرِ پرواز؛ نمادِ اوجگرفتن و رهاییِ روح.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- آبله
- تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
- خم
- خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
- حسن
- زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
- خلق
- مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
- ننگ
- عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
- زندگی
- حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
- طبع
- سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
غزلهای مرتبط