› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 514

الفت تن باعث فکر پریشان دل است

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه لاستردیف استدشواری دشوار

الفت تن باعث فکر پریشان دل است

دانه صاحب ریشه از آمیزش آب وگل است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآب وگل ← آب و گل؛ عناصر جسمالفت تن ← دلبستگی به جسمصاحب ریشه ← ریشه‌دار می‌شودفکر پریشان ← اندیشهٔ آشفته

عمرراکوتاهی سعی نفس آسودگی‌ست

پیچ و تاب جاده هرجا محو گردد منزل است

آسودگی‌ست ← مایهٔ آرامش استسعی نفس ← تلاش نفسانیمحو گردد ← ناپدید شودپیچ و تاب ← خم‌و‌پیچ

هر قدم عرض نزاکت داشت سعی رفتگان

کز هجوم آبله این دشت سرتا پا دل است

شسته می‌گردد نمایان سر خط موج از محیط

نقش ما زین صفحه پیش از ثبت‌کردن زایل است

زایل است ← محو و نابود استسر خط موج ← خط کنارهٔ موجمحیط ← اقیانوسنقش ما ← نشان وجود ما

وهم هستی بست برآیینه‌ام رنگ دویی

تاکسی خود را نمی‌بیند به وحدت واصل است

رنگ دویی ← رنگ دوگانگیواصل است ← رسیده و پیوسته استوحدت ← یگانگیوهم هستی ← پندار وجود مستقل

بسکه الفتگاه عجزم دلنشین بیخودی‌ست

آب اگر کردم ازین خاکم روانی مشکل است

در غبار دل تسلی‌گونه‌ای داریم و بس

موج را گرد شکست آیینه‌دار ساحل است

آیینه‌دار ساحل ← ساحل بازتاب‌دهندهٔ موجتسلی‌گونه‌ای ← گونه‌ای آرامش اندکغبار دل ← تیرگی دلگرد شکست ← غبار برخاسته از شکستن

تیغ عبرت در بغل دارد هوای باغ دهر

چون شفق گردی که بال‌افشانداینجا بسمل است

بال‌افشانداینجا ← اینجا بال‌گشابسمل است ← ذبح‌شده و قربانی استتیغ عبرت ← شمشیر پند و هشدارشفق گردی ← غبار شفق‌گونهوای باغ دهر ← هوس باغ دنیا

نیست عالم جای عرض بیقراری‌های دل

پرتوی زین شمع اگر بالد برون محفل است

غیر را در عالم وحدت نگاهان بار نیست

کاروان وادی مجنون غبار محمل است

از سر هستی به ذوق‌گریه نتوانم‌گذشت

تا نمی در چشم‌دارم خاک این صحرا گل است

خاک این صحرا ← خاک این بیابان هستیذوق‌گریه ← لذت گریهسر هستی ← هستی و خودینمی ← نم اشک

چیده‌ام از خویش بر غفلت بساط آگهی

این حباب آیینهٔ دل دارد اما بیدل است

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗