› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1412

هر کجا سعی جنون بر عزم جولان بشکند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انبشکندردیف بشکنددشواری میانه

هر کجا سعی جنون بر عزم جولان بشکند

کوه تا دشت از هجوم ناله دامان بشکند

دل به خون می‌غلتد از یاد تبسّم‌های یار

همچو آن زخمی که بر رویش نمکدان بشکند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبه خون می‌غلتد ← در خون می‌غلطد؛ سخت می‌سوزدتبسّم‌های یار ← لبخندهای معشوقنمکدان بشکند ← نمکدان بر زخم بشکند؛ درد فزاید

می‌دمد از ابرویش چینی که عرض شوخیش

پیچ و تاب ناز در شاخ غزالان بشکند

ابروی‌ش ← ابروی اوشاخ غزالان ← شاخِ آهوان؛ انحنای نازچینی ← چین و شکنِ ابرو

دل شکستن زلف او را آنقدر دشوار نیست

می‌تواند عالمی فکر پریشان بشکند

برنمی‌دارد تأمل نسخهٔ دیوانگی

کم کسی اندیشه بر مضمون عریان بشکند

بر تغافلخانهٔ ابروی او دل بسته‌ایم

یارب این مینا همان بر طاق نسیان بشکند

هیچ‌کس در بزم دیدار آنقدر گستاخ نیست

ای خدا در دیدهٔ آیینه مژگان بشکند

کوه هم از ناله خواهد رنگ تمکین باختن

گر دل دانا به حرف پوچ نادان بشکند

با درشتان ظالمان هم بر حساب عبرتند

سنگ اگر مرد است، جای شیشه، سندان بشکند

درشتان ظالمان ← سخت‌دلانِ ستمگرسندان ← سندانِ آهن‌کوبیعبرتند ← مایهٔ پندند

لقمه‌ای بر جوع مردم‌خوار غالب می‌شود

به که دانا گردن ظالم به احسان بشکند

احسان ← نیکی و بخششجوع ← گرسنگیدانا ← خردمندمردم‌خوار ← ستمگرِ مردم‌خوار

بی‌مصیبت گریه بر طبع درشتت سود نیست

سنگ در آتش فکن تا آبش آسان بشکند

آبش ← رطوبت و نرمیشبی‌مصیبت ← بدون رنج و سختیسنگ در آتش ← سنگ را در آتش نهادن

بر سر بی‌مغز بیدل تا به کی لرزد دلت

جوز پوچ آن به که هم در دست طفلان بشکند

بی‌مغز ← تهی‌مغز و پوچجوز پوچ ← گردویِ پوک و بی‌مغزطفلان ← کودکان
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗