دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2577
کو عبرت آگهی که به تحقیق راه او
کو عبرت آگهی که به تحقیق راه او
جو شد ز چشم آبلهٔ پا نگاه او
چون شمع قطع ساز نفس مفت بیدلی
کز اشک تیغ آب دهد برق آه او
مأوا کشیدهایم به دشتی که تا ابد
برق آب میخورد ز زبان گیاه او
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبرق آب میخورد ← برق از گیاه آب مینوشدزبان گیاه او ← زبان و نوکِ گیاهِ اومأوا کشیدهایم ← منزل گرفتهایم
حیران دستگاه حبابم که بستهاند
نقد محیط در خم ترک کلاه او
دارم به سینه خون شده آهی که همچو صبح
در کوچههای زخم گشودند راه او
خون شده آهی ← آهی خونشده در سینهکوچههای زخم ← راهها و گذرگاههای زخمگشودند راه او ← راه او را گشودند
بگذار تا به درد تمناش خون کنند
دل قابل وفاست مپرس ازگناه او
خون کنند ← خون کنند؛ بسوزاننددرد تمناش ← دردِ آرزوی اوقابل وفاست ← شایستۀ وفاداری است
ما عاجزان ز کنج خموشیکجا رویم
آسودهایم ناله صفت در پناه او
عاجزان ← ناتوانانناله صفت ← همچون نالهپناه او ← پناهگاهِ او
زبن قامتی که حلقهٔ تسلیم بیخودیست
دامی فکندهایم به راه نگاه او
بیخودیست ← از جنسِ بیخویشی استحلقهٔ تسلیم ← حلقۀ سرسپردگیدامی فکندهایم ← دام گستردهایمنگاه او ← دیدۀ او
آهسته رو که بر دل موری اگر خوری
گردی غبار خاطر خال سیاه او
چندانکه میشود نظر همتت بلند
دارد عروج آینهٔ بارگاه او
گر تار و پود کارگه عشق پروری
جز پنبهزار وهم کتان نیست ماه او
بیدل اگر به عشق کند دعوی وفا
غیر از شکست رنگ چه باشد گواه او
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
غزلهای مرتبط