› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 966

جهان کجاست، گلی زان نقاب می‌خندد

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه ابمیخنددردیف می خندددشواری درآمدنی

جهان کجاست، گلی زان نقاب می‌خندد

سحر تبسمی از آفتاب می‌خندد

فنای ما چمن‌آرای بی‌نقابی اوست

به قدر چاک کتان، ماهتاب می‌خندد

تلاش آگهی‌ات ننگ غفلت است اینجا

مژه ز هم نگشایی که خواب می‌خندد

تهی ز خویش شدن مفت آگهی باشد

ز صفر بر خط ما انتخاب می‌خندد

کجاست فرصت دیگرکه ما به خود بالیم

محیط نیز در اینجا حباب می‌خندد

زعلم وفضل بجزعبرت آنچه جمع‌کنید

گشاد هر ورقش برکتاب می‌خندد

درنگ راهبرکاروان فرصت نیست

کجا روبم که هر سو شتاب می‌خندد

به درسگاه ادب حرف و صوف مسخرگی‌ست

ز صد سؤال همین یک جواب می‌خندد

ز برق حسن کسی را مجال جرات نیست

بپوش چشم که حکم حجاب می‌خندد

زبان به لاف مده، پاس شرم مغتنم است

چو بازگشت لب موج آب می‌خندد

غبار صبح تماشاست هرچه باداباد

تو هم بخند جهان خراب می‌خندد

دلت چو شمع به هجر که داغ شد بیدل

کز اشک گرم تو بوی کباب می‌خندد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗