› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 974

حرصت آن نیست که مرگش ز هوس وادارد

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه ادارددشواری نسبتاً آسان

حرصت آن نیست که مرگش ز هوس وادارد

درکفن نیز همان دامن دنیا دارد

زین چمن برگ گلی نیست نگرداند رنگ

باخبر باش که امروز تو فردا دارد

همه از جلوه به انداز تغافل زده‌ایم

آنچه نادیده توان دید تماشا دارد

جاده در دامن صحرای ملامت چاکی‌ست

که سر بخیه ز نقش قدم ما دارد

دم تیغ تو نشد منفعل ازکشتن ما

خون عاشق چقدر آب گوارا دارد

سایهٔ‌گم شده محو نظر خورشید است

هرکه ز خویش رود در چمنت جا دارد

لاله در دامن این دشت به توفان زده است

یاس مجنون چقدر گرد سویدا دارد

مقصد نالهٔ دل از من مدهوش مپرس

شوق مست است ندانم چه تقاضا دارد

منکر وحشت ما سوخته‌جانان نشوی

شعله در بال و پر ریخته عنقا دارد

ما و من نغمهٔ قانون خیال است اینج

اثر هستی ما قطره به دریا دارد

لفظ گل کرده‌ای آیینهٔ معنی برگیر

پری اسمی‌ست که از شیشه مسما دارد

رهرو از رنج سفر چاره ندارد بیدل

موج، دایم ز حباب آبلهٔ پا دارد

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗