› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2604

بسکه ما را بر آن لقاست نگاه

وزن فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه استنگاهردیف نگاهدشواری نسبتاً آسان

بسکه ما را بر آن لقاست نگاه

عالمی را به چشم ماست نگاه

حیرت امروز بی بلایی نیست

از مژه دست بر قفاست نگاه

مایهٔ بینش است ضبط نفس

گر به شبنم تند هواست نگاه

بی‌صفا زنگ برنمی‌خیزد

مژهٔ بسته را عصاست نگاه

حرص معنی شکار عبرت نیست

دیدهٔ دام را کجاست نگاه

فکر رحلت خجالتی دارد

دم رفتن به پیش پاست نگاه

غنچه شو چشم ازین و آن بربند

که درین باغ خونبهاست نگاه

بال شوق رسا تری نکشد

همچو شبنم سرشک ماست نگاه

بزم ما بسکه محو جلوهٔ اوست

شیشه گر بشکنی صداست نگاه

حسرت حسن نو خطی داریم

طالب جنس توتیاست نگاه

مژده دستی بلند خواهد کرد

چشم وا می‌کنم دعاست نگاه

بیدل افسانهٔ دگر متراش

با همین رنگ آشناست نگاه

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
شبنم
رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
نگاه
نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗