› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 485

ز خود رمیدن دل بسکه شوخی‌انگیز است

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه یزاستردیف استدشواری دشوارتر

ز خود رمیدن دل بسکه شوخی‌انگیز است

چو شبنم آبلهٔ ما شرار مهمیز است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآبلهٔ ← تاولرمیدن ← گریختن و رمیدنشرار مهمیز ← جرقهٔ مهمیزشوخی‌انگیز ← بازیگوشانه و فریبنده

دماغ منت عشرت‌کراست زین محفل

خوشم که خندهٔ مینای می نمکریز است

دماغ منت ← میل و رغبت منتعشرت‌کراست ← سزاوار عشرت کیستمینای می ← شیشهٔ شرابنمکریز ← نمک‌پاش و طعنه‌آمیز

زجنبش مژه بر ضبط اشک می‌لرزم

که زخمهٔ رگ این ساز نشتر تیز است

زخمهٔ ← مضراب سازضبط اشک ← نگاه‌داشتن اشکنشتر ← نیشتر و تیغ تیز

کدام صبح که شامی نخفته در شغلش

صفای طینت امکان کدورت‌آمیز است

شغلش ← کار و مشغولیتشطینت امکان ← سرشت هستی ممکنکدورت‌آمیز ← آمیخته به تیرگی

هزار سنگ شرر گشت و بال ناز افشاند

هنوز سعی گداز من آبروریز است

آبروریز ← شرم‌آور و رسواکنندهبال ناز ← پر ناز و کرشمهسعی گداز ← کوشش گدازندهشرر ← جرقه

سر هوای اقامت درین چمن مفراز

بهوش باش که تیغ گذشتگی تیز است

به طبع سنگ فسردن شرار می‌بندد

هوای عالم آسودگی جنون‌خیز است

شکست ظرف حباب از محیط خالی نیست

ز خود تهی شده از هر چه هست لبریز است

دمیده‌ایم چو صبح از دم گرفتاری

غبار عالم پرواز ما قفس‌بیز است

دم گرفتاری ← نفس گرفتاری و بنددمیده‌ایم ← بردمیده و روییده‌ایمقفس‌بیز ← قفس‌شکن و رهاساز

کباب عافیتی، بگذر از هوس بیدل

دبیل صحت بیمار حسن پرهیز است

بیمار حسن ← بیمار عشق زیباییدبیل صحت ← دارو و خوراک سلامتپرهیز ← امساک و اجتنابکباب عافیتی ← قربانی و سوختهٔ سلامت
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗