› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1584

ز هر مو دام بر دوشم گرفتار اینچنین باید

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه اراینچنینبایدردیف اینچنین بایددشواری درآمدنی

ز هر مو دام بر دوشم گرفتار اینچنین باید

ز خاطر·ها فراموشم سبکبار اینچنین باید

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انددام بر دوشم ← دام بر شانه‌ام؛ گرفتاریسبکبار ← سبک‌بار و رها از بارفراموشم ← از یادها رفته‌ام

به سر خاک تمنا در نظرها کرد حیرانی

بنای عجز ما را سقف و دیوار اینچنین باید

از آغوش مژه سر بر نزد سعی نگاه من

نیستان ادب را نالهٔ زار اینچنین باید

من و در خاک غلتیدن تو و حالم نپرسیدن

به عاشق آنچنان زیبد به دلدار اینچنین باید

دلدار ← معشوقزیبد ← می‌زیبد؛ شایسته استغلتیدن ← غلطیدن در خاک

نگه خواندم مژه نم ریخت دل گفتم نفس خون شد

به درس یاس مطلب عجز تکرار اینچنین باید

به ساز غنچه نتوان بست آهنگ پریشانی

چه شد بلبل که گویم وضع منقار اینچنین باید

جنون‌ها خنده ریزد بر سر و برگ شعور ما

اگر دل پرده بردارد که هشیار اینچنین باید

ز پا ننشست آتش تا نشد خاکستر اجزایش

به سعی نیستی هم غیرت کار اینچنین باید

ز همواری نگردد سایه‌بار خاطر گردی

به راه خاکساری طرز رفتار اینچنین باید

خاطر گردی ← دل غبارآلودخاکساری ← فروتنی و خاکی‌شدنسایه‌بار ← سایه‌دار و پناهندههمواری ← نرمی و یکدستی ظاهری

محبت چهره نگشود از حجاب غفلت امکان

که صاحبدل کم است اینجا و بسیار اینچنین باید

امکان ← جهان امکانحجاب غفلت ← پردهٔ غفلتصاحبدل ← صاحب‌دل؛ عارف آگاه

هوا هرجا برانگیزد غبار از خاک مهجوران

همین آواز می‌آید که ناچار اینچنین باید

غبار ← گرد برخاسته از خاکمهجوران ← دوری‌کشیدگانناچار ← بی‌گزیر؛ ناگزیر

نفس هر دم ز قصر عمر خشتی می‌کند بیدل

پی تعمیر این ویرانه معمار اینچنین باید

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗