› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2104

ندارم رشتهٔ دیگر که آیین طلب بندم

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ببندمردیف بندمدشواری نسبتاً آسان

ندارم رشتهٔ دیگر که آیین طلب بندم

شب تاری مگر برساز آهنگ طرب بندم

ز گفت‌وگو دهم تا کی به توفان زورق دل را

حیا کو کز لب خاموش پل بحر طلب بندم

به این ترتیب الفاظی که دارد ننگ موزونی

دو مصرع ربط پیدا می‌کند گر لب به لب بندم

به خیر و شر چه پردازم که تسلیم حیا مشرب

به کفرم می‌کند منسوب گر دل بر سبب بندم

مزاج خاکسارم با رعونت بر نمی‌آید

جبین بر سجده مشتاقست احرام ادب بندم

ز طبع موج گوهر غیر همواری نمی‌جوشد

مروت جوهرم گر تیغ بندم بر غضب بندم

دل بیدرد تا کی مجلس آرای هوس باشد

جنونی بشکند این شیشه تا راه حلب بندم

ندارد چون تامل شاهد نظم دقیق اینجا

نقاط سکته من هم بر کلام منتخب بندم

هلاک گریه‌های مستی‌ام ای اشک امدادی

که بر مژگان بی نم خوشه‌ای چند از عنب بندم

به ستر حال چندان مایلم کز پردهٔ اخفا

اگر صبح قیامت گل کنم خود را به شب بندم

ز مضمون دگر بیدل دماغم تر نمی‌گردد

مگر در وصف مینا حرف تبخالی به لب بندم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
پرده
حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
حیا
شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
طلب
جُستن و خواستن؛ کششِ سالک در پیِ حق و معشوق.
پیدا
آشکار و نمایان؛ ظهورِ حق در برابرِ نهان و پنهان.
ننگ
عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
طبع
سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗