› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2524

به پهلو ناوک درد که دارد گوشه‌گیر من

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه یرمنردیف مندشواری دشوار

به پهلو ناوک درد که دارد گوشه‌گیر من

که می‌خواهد زمین هم جوشن از نقش حصیر من

چو دل خون جگر کافیست رزق ناگزیر من

همان پوشیدن مژگان چو چشم تر حریر من

چه امکانست پیچد ناله‌ام در گنبد گردون

چو موج باده زین مینا برون جسته‌ست تیر من

من مخمور صید مرغزارگلشن تاکم

به طبع خنده و میناست افسون صفیر من

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندصفیر ← سوت و نغمه‌ی پرندهمخمور ← خمار و سرمستمرغزارگلشن ← چمنِ گلستان

به اقبال ضعیفی‌ها نزاکت شوکتی دارم

که رفعت بر نمی‌دارد چو نقش پا سریر من

اقبال ضعیفی‌ها ← بختِ ناتوانی‌هارفعت ← بلندی و عظمتسریر ← تختِ پادشاهی

نفس هرگز رقم ساز تعلق‌ها نمی‌باشد

به چندین لوح یک خط می‌کشد کلک دبیر من

الم پرورده یأسم مپرس از بیکسی‌هایم

گداز خویش می‌باشد چو طفل اشک شیر من

الم پرورده ← پرورده‌ی دردشیر من ← شیرِ پرورش‌دهنده‌ی منگداز ← گداختن و ذوب شدن

به این آثار موهومی تمیزی گر کنم حاصل

به چشم ذره مژگانی کند جسم حقیر من

آثار موهومی ← نشانه‌های خیالیتمیزی ← تشخیص و امتیازجسم حقیر ← تنِ ناچیز

به هر واماندگی ممنون بخت تیرهٔ خویشم

که چون سایه به پای‌کس نپیچیده‌ست قیر من

قیر ← سیاهیِ قیر؛ وابستگیِ چسبناکممنون ← سپاسگزارواماندگی ← عقب‌ماندگی و درماندگی

ندیدم جز تعلق هر قدر بال و پر افشاندم

چه سازد گر نه با دام و قفس سازد اسیر من

نشانم روشن است اما سر و برگ تسلی‌کو

هنوز از کج خرامی‌ها کمان دار است تیر من

کج خرامی‌ها ← کج‌رفتاری‌ها و نازکمان دار ← در کمان مانده؛ آماده‌ی پرتاب

به سودای تمنا نقد خود کردم تلف بیدل

بجزحسرت نبود آبی که شد صرف خمیر من

سودای تمنا ← شورِ آرزوصرف خمیر ← صرف‌شده در سرشتنقد خود ← سرمایه‌ی وجود
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗