دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1111
ز دنیا چهگیرد اگر مرد گیرد
ز دنیا چهگیرد اگر مرد گیرد
مگر دامن همت فرد گیرد
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجانددامن همت ← دامنِ عزمِ بلندهمت فرد ← همتِ یگانه و تنهاچهگیرد ← چه به دست آرد
خجل میروم از زیانگاه هستی
عدم تا چه از من رهآوردگیرد
رهآوردگیرد ← سوغات برگیردزیانگاه هستی ← جایگاهِ زیانِ وجودعدم ← نیستی
عرق دارد آیینه از شرم رنگم
بگو تا گلاب از گل زرد گیرد
تنآسان اقبال بخت سیاهم
حیا بایدم سایه پرورد گیرد
اقبال بخت سیاهم ← بختِ سیاه و نامرادیامتنآسان ← آسایشطلبسایه پرورد ← سایهپرورده و نازک
عبث لطمهفرسای موت و حیاتم
فلک تاکیام مهرهٔ نرد گیرد
عبث ← بيهودهلطمهفرسای ← فرسوده از سیلیهامهرهٔ نرد ← مهرهٔ بازیِ نرد
شب قانعان از سحر میهراسد
مبادا سواد وفا گرد گیرد
سواد وفا ← سیاهی و سرمایهٔ وفاقانعان ← خرسندان و قناعتپیشگانگرد گیرد ← غبارآلود شود
به خاکم فرو برد امداد گردون
کم از پاست دستی که نامرد گیرد
ز بس یأس در هم شکستهست رنگم
گر آیینهگیرم دلم درد گیرد
آیینهگیرم ← آینه به دست گیرمدر هم شکستهست رنگم ← حال و رنگم شکسته استدرد گیرد ← به درد آیدیأس ← نومیدی
ازبن باغ عبرت نجوشید بیدل
دماغی که بوی دل سرد گیرد
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- شرم
- حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
- سحر
- سپیدهدم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
- درد
- رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
- باغ
- بوستان؛ نمادِ جهان، جلوهگاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
- حیا
- شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
- عبرت
- پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
- فلک
- آسمان و گردونِ روزگار؛ نمادِ سرنوشت و جفای چرخ.
- شب
- تاریکیِ شبانه؛ نمادِ هجران، راز و خلوتِ سالک.
غزلهای مرتبط