› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 448

تیره‌بختی چون هجوم آرد سخن مهر لب است

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه باستردیف استدشواری نسبتاً آسان

تیره‌بختی چون هجوم آرد سخن مهر لب است

سرمهٔ لاف جهان گل کردن دود شب است

احتیاج ما سماجت پیشهٔ اظهار نیست

آنچه ما گم کرده‌ایم از عرض مطلب، مطلب است

تا چکیدن اشک را باید به مژگان ساختن

چون روان شد درس طفل ما برون مکتب است

من کی‌ام تا در طلب چون موج بربندم‌کمر

یک نفس جانی که دارم چون حبابم برلب است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبربندم‌کمر ← کمر همت ببندمبرلب است ← در آستانه رفتن استحبابم ← همچون حباب آبطلب ← جستجو و خواهشیک نفس جانی ← جانی به اندازه یک دم

رنج مهمیزی نمی‌خواهد سبک جولانی‌ام

همچو بوی گل همان تحریک آهم مرکب است

تحریک آهم ← برانگیختن آه منسبک جولانی‌ام ← تند و سبک‌حرکتممرکب است ← اسب و وسیله راه استمهمیزی ← خار رکاب برای تند راندن

امتحان کردیم در وضع غرور آرام نیست

شعله از گردنکشی سرگشتهٔ چندین تب است

کینه‌اندوزی ندارد صرفهٔ آسودگی

عقدهٔ دل چون به هم پیوست نیش عقرب است

صرفهٔ آسودگی ← سود آرامشعقدهٔ دل ← گره دلنیش عقرب ← نیش کژدمکینه‌اندوزی ← کینه نگه داشتن

بی‌نیازان را به سیر و دور اختر کار نیست

آسمان اوج همت سیر چشم از کوکب است

طاعت مستان نمی‌گنجد به خلوتگاه زهد

دامن صحرا مصلای نماز مشرب است

خلوتگاه زهد ← خلوتگاه پارسایی خشکطاعت مستان ← عبادت مستان عشقمصلای ← جایگاه نمازنماز مشرب ← عبادت اهل طریقت

موج این دریا تکلف‌پرورگرداب نیست

طینت آزاد بیرون تاز وهم مذهب است

بیرون تاز ← تازنده و پیش‌روندهتکلف‌پرورگرداب ← گرداب پرورنده تصنعطینت آزاد ← سرشت آزادوهم مذهب ← آیین پندار و خیال

دل به صد چاک جگر آغوش فیضی وانکرد

صبح ما غفلت سرشتان شانهٔ زلف شب است

همچو عکس آیینه‌زار دهر را سرمایه‌ام

رفتن رنگم تهی‌گردیدن صد قالب است

آیینه‌زار ← جای پر از آینهتهی‌گردیدن ← خالی شدندهر ← جهان و روزگاررفتن رنگم ← محو شدن رنگ منعکس ← تصویر و بازتابقالب ← کالبد و قالب تن

ناله‌ام بیدل به قدر دود دل پر می‌زند

نبض‌را گر اضطرابی هست درخوردتب‌است

اضطرابی ← تپش و آشفتگیدرخوردتب‌است ← درخور تب استدود دل ← اندوه و دود دروننبض‌را ← ضربان راپر می‌زند ← بال می‌زند و می‌جهد
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗