دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1398
جماعتی که نظرباز آن بر و دوشند
جماعتی که نظرباز آن بر و دوشند
به جنبش مژه عرض هزارآغوشند
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندجنبش مژه ← حرکت پلکنظرباز ← نگاهبازان، عاشقان دیدار
ز حسن معنی دیوانگان مشو غافل
که اینکبودتنان نیل آن بناگوشند
حسن معنی ← زیبایی باطندیوانگان ← شوریدگان عشق
به صد زبان سخنساز خیل مژگانها
به دور چشم تو چون میل سرمه خاموشند
خاموشند ← ساکتاندخیل مژگانها ← سپاه مژههاسخنساز ← سخنپرداز، گویامیل سرمه ← چوبک سرمه
ز عارض و خط خوبان جز این نشد روشن
که شعلهها همه با دود دل هماغوشند
خط خوبان ← موی نورستهٔ زیبارویاندود دل ← اندوه سینهعارض ← گونههماغوشند ← همآغوشاند
مقیدان خیالت چو صبح ازین گلشن
به هر طرف که گذشتند دم بر دوشند
دم بر دوشند ← نفس را بر شانه دارند (سبکبار)مقیدان خیالت ← اسیران اندیشهٔ توگلشن ← باغ
درین محیط چو گرداب بیخودان غرور
ز گردش سر بیمغز خود قدحنوشند
بیخودان غرور ← مستان تکبرقدحنوشند ← پیالهنوشاندمحیط ← دریای بیکرانگرداب ← چرخاب آب
ز عبرت دم پیری کراست بهره که خلق
چو جام باده مهتاب پنبه در گوشند
دم پیری ← هنگام پیریعبرت ← پند و عبرتگیریمهتاب ← نور ماهپنبه در گوشند ← کر و بیتوجه
فریب الفت امکان مخور که مجلسیان
چو شمع تا مژه بر هم نهی فراموشند
فراموشند ← از یاد میروندفریب الفت امکان ← فریفتگی دوستی دنیامجلسیان ← اهل مجلسمژه بر هم نهی ← پلک بر هم گذاری
چه ممکن است حجاب فنا شود هستی
که نقشهای هوا چون سحر نفسپوشند
حجاب فنا ← پردهٔ نیستیسحر ← جادونفسپوشند ← جان را میپوشانندنقشهای هوا ← صور خیال
ز گل حقیقت حسن بهار پرسیدم
به خنده گفت که این رنگها برونجوشند
برونجوشند ← از درون میجوشندحقیقت حسن ← ذات زیباییرنگها ← ظواهر و جلوهها
کسی به فهم حقیقت نمیرسد بیدل
جهانیان همه یک نارسایی هوشند
جهانیان ← مردم جهانفهم حقیقت ← دریافت حقیقت
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- مژگان
- موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- غافل
- بیخبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
- عرض
- ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
غزلهای مرتبط