› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1286

ز تخمت چه نشو و نما می‌دمد

وزن فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)قافیه امیدمدردیف می دمددشواری درآمدنی

ز تخمت چه نشو و نما می‌دمد

که چون آبله زیر پا می‌دمد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآبله ← تاول زیر پاتخمت ← دانه و بذر تومی‌دمد ← می‌روید و سر برمی‌آوردنشو و نما ← رشد و بالیدن

عرق در دم حاجت از روی مرد

اگر شرم دارد چرا می‌دمد

به حسرت نگاهی که این جلوه‌ها

ز مژگان رو بر قفا می‌دمد

وجود از عدم آنقدر دور نیست

نگاه اندکی نارسا می‌دمد

نصیب سحر قحط شبنم مباد

نفس بی‌عرق بی‌حیا می‌دمد

فسونی که تا حشر خواب آورد

به گوشم نی بوریا می‌دمد

حشر ← رستاخیز و قیامتفسونی ← افسون و جادویینی بوریا ← نی حصیر؛ صدای بی‌ارج

به ترک طلب ریشه دارد قبول

بروگر بکاری بسیا می‌دمد

بسیا ← فراوان و خودروترک طلب ← رها کردن خواستن و جستنقبول ← پذیرفته‌شدن نزد حق

ز خود باید ای ناله برخاستن

کزین نیستان یک عصا می‌دمد

معمای اسم فناییم و بس

همین نفس مطلق ز ما می‌دمد

به رنگ چنار از بهار امید

بس است اینکه دست دعا می‌دمد

ز بی‌اتفاقی چو مینا و جام

سر و گردن از هم جدا می‌دمد

بی‌اتفاقی ← ناسازگاری و جداییجام ← پیالهٔ شرابمینا ← شیشه یا سبوی می

به عقبا است موقوف مزد عمل

کجا کاشتند از کجا می‌دمد

عقبا ← آخرت و جهان دیگرمزد عمل ← پاداش کردارموقوف ← وابسته و مشروط

دو روزی بچینید گل‌های ناز

ز باغی که ما و شما می‌دمد

سرت بیدل از وهم و ظن عالمی‌ست

ازین بام چندین هوا می‌دمد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗