› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1058

در احتیاج نتوان بر سفله التجا برد

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه ابردردیف برددشواری درآمدنی

در احتیاج نتوان بر سفله التجا برد

دست شکست حیف است باید به پیش پا برد

قاصد به پیش دلدار تا نام مدعا برد

مکتوب ما عرق کرد چندانکه نقش ما برد

ابر بهار رحمت از شرم آب گردید

تا حسرت اجابت گل بر کف دعا برد

دست در آستینش، دل بردنی نهان داشت

امروزش از کف ناز آن بهله را حنا برد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبهله ← دستکشِ بازداریحنا ← رنگ حنادل بردنی ← ربودن دلکف ناز ← دستِ نازِ معشوق

از دیر اگر رمیدیم در کعبه سرکشیدیم

از خود برون نرفتن ما را هزار جا برد

از خود برون نرفتن ← رها نکردنِ خودیدیر ← معبد مسیحیانرمیدیم ← رمیدیم و گریختیمکعبه ← خانهٔ خدا

تدبیر چرخ خون شد درکار عقده ی دل

این دانه از درشتی دندان آسیا برد

فکر وفور هر چیز افسون بی‌تمیزی‌ست

الوان نعمت است آن کز منعم اشتها برد

افسون ← فریب و جادوالوان ← گونه‌گون و رنگارنگمنعم ← نعمت‌دهندهوفور ← فراوانی

اقبال اهل همت‌بازی خور هوس نیست

نتواند ازسر چرخ هر مکر و فن ردا برد

اقبال ← بخت و نیک‌بختیردا ← جامهٔ رویینمکر و فن ← نیرنگ و حیلههمت‌بازی ← اهلِ بلندهمتیچرخ ← فلک و آسمان

هرجا ز پا فتادیم داد فراغ دادیم

پهلوی لاغر از ما تشویش بوربا برد

شد قامت جوانی در پیری‌ام فراموش

آخر عصای چوبین از دستم آن عصا برد

باید ز خاکم اکنون خط غبار خواندن

عمری‌ست سرنوشتم پیری به نقش پا برد

جوش‌عرق چو صبحم‌درپرده شبنمی داشت

تا دم زدم ز هستی شرم از نفس هوا برد

جوش‌عرق ← عرق‌ریختن از شرم یا هیجاندم زدم ← سخن گفتم؛ دم برآوردمشبنمی ← قطرهٔ شبنمهستی ← وجود و خودی

یک واپسین نگاهی می‌خواست رفتن عمر

مشاطه قدردان بود آیینه بر قفا برد

بیدل گذشت خلقی محمل به دوش حسرت

ما را هم آرزویی می‌برد تا کجا برد

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗