› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 460

سوخت دل در محفل تسلیم و از جا برنخاست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ابرنخاستردیف برنخاستدشواری نسبتاً آسان

سوخت دل در محفل تسلیم و از جا برنخاست

شمع را آتش ز سر برخاست از پا برنخاست

در تماشاگاه عبرت پر ضعیف افتاده‌ایم

بی‌عصا هر چند مژگان بود از ما برنخاست

می‌رود خلق از خود و برجاست آثار قدم

عالمی عنقا شد و گردی ز عنقا برنخاست

تا به قصر کبریا چندین فلک طی کردن‌ست

نردبانی چند بیش آنجا مسیحا برنخاست

آسمان هم اعتباری دارد از آزادگی

کرکسی برخاست از دنیا ز دنیا برنخاست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآزادگی ← آزادمنشیاعتباری ← ارزش و آبروییبرنخاست ← رها نشد؛ وابسته ماندکرکسی ← کرکسی

بیدماغی دیگر است و عرض همت‌ها دگر

از جهان زینسان که دل برخاست گویا برنخاست

پا به سنگ و دعوی پرواز ننگ اگهی ست

نام هرگز جز در افواه از نگین‌ها برنخاست

افواه ← دهان‌ها و زبان‌هادعوی پرواز ← ادعای پروازننگ اگهی ← ننگ آگاهینگین‌ها ← نگین‌های انگشترپا به سنگ ← سنگ‌خورده و زمین‌گیر

ما و من از صاف‌طبعان انفعال فطرت است

تا فرو ناورد سر، قلقل ز مینا برنخاست

انفعال فطرت ← شرم سرشتصاف‌طبعان ← پاک‌طینتانقلقل ← صدای قل‌قل شرابما و من ← منیت و خودیمینا ← شیشه شراب

تهمت وضع غرور از ناتوانی می‌کشیم

ناله تعظیم غم دل بود از ما برنخاست

دامن دل از غبار آه چین پیدا نکرد

از تلاش گربادی چند صحرا برنخاست

صحرا برنخاست ← از صحرا چیزی برنخاستغبار آه ← غبار آه سینهچین ← چین و شکنگربادی ← گردبادی

بیدل از نشو و نمای ما کسی آگاه نیست

آبله نبر قدم فرسوده شد پا برنخاست

آبله ← تاول پاقدم فرسوده ← پای فرسودهنشو و نمای ← رشد و بالیدنپا برنخاست ← پا برنخاست
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗