› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 470

خاموشی‌ام جنونکدهٔ شور محشر است

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه راستردیف استدشواری دشوارتر

خاموشی‌ام جنونکدهٔ شور محشر است

آغوش حیرت نفسم ناله‌پرور است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآغوش حیرت ← آغوشِ سرگشتگیشور محشر ← هیاهوی رستاخیزناله‌پرور ← پرورندهٔ ناله

داغ محبتم در دل نیست جای من

آنجاکه حلقه می‌زنم از دل درونتر است

از دل درونتر ← از باطنِ دل ژرف‌ترجای من ← جایگاه حقیقی منحلقه می‌زنم ← در می‌کوبم؛ طلبِ ورود دارم

بی‌قدر نیستم همه‌گر باب آتشم

دود سپند من مژهٔ چشم مجمر است

آرام نیست قسمت داناکه‌بحر را

بالین حباب و وحشت امواج بستر است

بالین حباب ← بالشِ حباب‌مانندبستر ← بسترِ خوابداناکه‌بحر ← دانای دریای وجودوحشت امواج ← ترس و اضطرابِ موج‌ها

از عاجزان بترس که آیینهٔ محیط

چون گل، به جنبش نفس باد ابتر است

آیینهٔ محیط ← آینهٔ دریای بیکرانابتر ← ناتمام و بی‌ثمرجنبش نفس ← حرکتِ دم و نسیمعاجزان ← ناتوانان و فروتنان

پیوند دل به تار نفس دام زندگی‌ست

درپای سوزنت‌گرهٔ؟؟ته لنگر است

تار نفس ← رشتهٔ دم و جانلنگر ← لنگرِ بازدارندهپیوند دل ← وابستگی دل

در بحر انتظار که قعرش پدید نیست

اشکی که بر سر مژه‌ای سوخت‌گوهر است

بحر انتظار ← دریای چشم‌به‌راهیسوخت‌گوهر ← از سوختن گوهر شدقعرش ← ژرفایشپدید نیست ← پیدا و معلوم نیست

جز وهم نیست نشئهٔ شور دماغ خلق

بدمستی سپهر هم ازگردش سر است

نقشی نبست حیرت ما از جمال یار

چشم امید، دیگر و آیینه، دیگر است

ما را ز فکر معنی باریک چاره نیست

در صیدگاه ما همه نخجیر لاغر است

پیچیده‌ایم نامهٔ پرواز در بغل

رنگ شکستگان پر و بال کبوتر است

آیینه در مقابل ما داشتن چه سود

تمثال عجز نالهٔ زنجیر جوهر است

ضبط سرشک ما ادب انفعال اوست

گر حسن برعرق نزند چشم ما تراست

ادب انفعال ← ادبِ شرمساریِ اوبرعرق نزند ← به عرقِ شرم نیندازدتراست ← تر و اشک‌آلود استضبط سرشک ← نگه‌داشتن اشک

بیدل به فرق خاک‌نشینان دشت عجز

چون جاده نقش پایی اگر هست افسر است

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗