› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 421

آمد ورفت نفس نیرنگ توفان بلاست

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه استدشواری دشوار

آمد ورفت نفس نیرنگ توفان بلاست

موج این دریا به چشم اهل‌عبرت اژدهاست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداهل‌عبرت ← عبرت‌بیناننیرنگ توفان ← فریب و شیوهٔ توفان

هر چه کم کردیم از خبث اعتبار ما فزود

کاهش جزو نگین شهرت فروش نام‌هاست

خبث ← پلیدی؛ ناپاکیکاهش جزو نگین ← تراش و کاهشِ جزءِ نگین

تا ز نقش پای‌گلگون بیستون دارد سراغ

کوه‌کن را در نظر، هر سنگ، لعل بی‌بهاست

بیستون ← کوهِ بیستونپای‌گلگون ← پایِ گلگون (تلمیح به شیرین)کوه‌کن ← فرهادِ کوه‌کن

عشق دور است از تسلی ورنه مجنون مرا

نقش پای ناقه هم آیینهٔ مقصد نماست

طرهٔ او بسکه در خون دل ما غوطه زد

چون رگ گل شانه هم انگشت در رنگ حناست

در طریق جستجو هر نقش پایم قبله‌ای‌ست

غرقهٔ این بحر را، هر موج، محراب دعاست

نقش پایم ← ردّ پای من

می‌توان کردن ز بیرنگی سراغ هستی‌ام

ناله‌ام، آیینهٔ تمثال من لوح هواست

زین‌کدورت رنگ بنیادی که داری در نظر

سایه می‌بینی نمی‌فهمی‌که نورت زیر پاست

رنگ بنیادی ← رنگِ ذاتی و بنیادین

منت صیقل به صد داغ‌کدورت خفتن است

بی‌صفایی نیست تا آیینهٔ ما بی‌صفاست

داغ‌کدورت ← داغِ تیرگیمنت صیقل ← منتِ جلا یافتن

سایه‌ایم از دستگاه ما سیه‌بختان مپرس

آنکه روزش از دل شب برنیامد روز ماست

دستگاه ما ← سامان و شأنِ ما

احتیاج است آنچه بیماری مقررکرده‌اند

درد اگر بر دل‌گران است از تقاضای دواست

مقرر‌کرده‌اند ← حکم و نام‌گذاری کرده‌اند

معنی آشفتگی بیدل ز زلف یار پرس

نسخهٔ فکر پریشان جمع در طبع رساست

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗