› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 429

زندگی سد ره جولان ماست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)قافیه استدشواری دشوار

زندگی سد ره جولان ماست

خاک ما گل کردهٔ آب بقاست

با چنین بی‌دست و پایی‌های عجز

بسمل ما را تپیدن خون‌بهاست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبسمل ما ← قربانیِ نیم‌کشتهٔ مابی‌دست و پایی‌های عجز ← ناتوانی‌های کاملِ عجزتپیدن ← ضربان و جنبشخون‌بهاست ← دیه و بهای خون است

هر کجا سرو تو جولان می‌کند

چشم ما چون طوق قمری نقش پاست

خاک گشتیم و همان محو توایم

آینه رفت ز خود و حیرت به جاست

مفت راحت‌گیر نرمی‌های طبع

سنگ چون گردد ملایم مومیاست

مفت راحت‌گیر ← رایگان آسایش بستانمومیاست ← چون مومیا نرم و التیام‌بخش استنرمی‌های طبع ← نرمی و ملایمتِ سرشت

شکوه سامانند، بی‌مغزان دهر

مایهٔ جام از تهی دستی صداست

بی‌مغزان دهر ← سفیهان و پوچ‌مغزان روزگارتهی دستی ← خالی‌بودن؛ بی‌محتواییشکوه سامانند ← دارای شکوه و ظاهرِ نظم‌اندصداست ← تنها طنین و پژواک استمایهٔ جام ← محتوای جام

این صدف‌ها یک قلم بی‌گوهرند

عالمی دل دارد اما دل کجاست

بی‌گوهرند ← بی‌مروارید و تهی‌اندصدف‌ها ← پوسته‌های صدفیک قلم ← یکسره؛ سراسر

از ضعیفی، صید مایوس مرا

حلقهٔ فتراک محراب دعاست

در شرر آیینهٔ اشیا گم است

ابتدای هر چه بینی انتهاست

آیینهٔ اشیا ← آیینه و حقیقتِ چیزهاابتدای ← آغازانتهاست ← پایان استشرر ← جرقه و پارهٔ آتش

باید اول گام از هستی گذشت

جاده دشت محبت اژدهاست

می‌فزاید وحشت‌انداز کمند

ناله در نایابی مطلب رساست

رساست ← بلند و مؤثر استنایابی مطلب ← دست‌نیافتنی‌بودنِ مطلوبوحشت‌انداز کمند ← کمندِ ترس‌افزا

یاد روی کیست عید گریه‌ا‌م

طفل اشکم صد چمن رنگین‌قباست

رنگین‌قباست ← جامه‌رنگین و رنگارنگ استطفل اشکم ← اشکِ کودک‌مانند منعید گریه‌ا‌م ← جشن و شادیِ اشک من

گل فروش نازم از بی‌حاصلی

پنجهٔ بیکار دایم در حناست

بیدل از آفت‌نصیبان دلیم

خون شدن معراج طاقت‌های ماست

آفت‌نصیبان ← بلازدگان؛ بهره‌مندان از آفتخون شدن ← خون‌گشتن؛ فنا شدنمعراج طاقت‌های ماست ← اوج و عروجِ شکیبایی ماست
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗