› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1705

زین بحر بیکران کم هر اعتبار گیر

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ارگیرردیف گیردشواری نسبتاً آسان

زین بحر بیکران کم هر اعتبار گیر

موج گهر شو و سر خود در کنار گیر

الفت‌پرست کنج دلی، اضطراب چیست

رخت نفس در آینه‌داری قرار گیر

مردان به احتیاط به امن آرمیده‌اند

چندان که گرد خویش برآیی حصارگیر

دانا ستم کمینی خفّت نمی‌کشد

برخاستن ز صحبت دونان وقار گیر

وصل هوس کرای تمنا نمی‌کند

این بوالفضول ترک ره انتظار گیر

نقش خیال پردهٔ اعیان نهفته نیست

راز نهان آینه‌ها آشکار گیر

نتوان نگاشت سر خط عبرت به هر مدار

برخیز دوده‌ای ز چراغ مزار گیر

این است اگر فسون هوس بعد مرگ هم

بار نفس چو صبح به دوش غبار گیر

تا خاک گشتن آب ز گوهر نمی‌رود

ای شرم کوش دامن دل استوار گیر

هرچند کار چشم نمی‌آید از زبان

ای لب تو احولی کن و نامش دوبارگیر

مشتی غبار خود ز خیالش به باد ده

طاووس شو فضای جهان در بهار گیر

دل چون امام سبحه اگر بفشرد قدم

بیدل ه یک پیاده ره صد سوار گیر

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗