› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 84

گر کمان‌دار خیالت در زه آرد تیر را

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه یرراردیف رادشواری میانه

گر کمان‌دار خیالت در زه آرد تیر را

هر بن مو چشم امیدی شود نخجیر را

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبن مو ← ریشهٔ مودر زه آرد ← بر زه کمان نهدنخجیر ← شکارکمان‌دار خیالت ← تیرانداز خیال تو

یاد رخسارت جبین فکر را آیینه ساخت

حرف زلفت کرد سنبل رشتهٔ تقریر را

جبین فکر ← پیشانی اندیشهرشتهٔ تقریر ← رشتهٔ سخنسنبل ← سنبل؛ موی تاب‌دار

برنمی‌دارد عمارت خاک صحرای جنون

خواهی آبادم کنی بر باد ده تعمیر را

مانع بی‌تابی آزادگان فولاد نیست

ناله در وحشت گریبان می‌درّد زنجیر را

سخت دشوارست پرداز شکست رنگ من

بشکن ای نقاش اینجا خامهٔ تصویر را

موج خون من که آتش داغ گرمی‌های اوست

می‌کند بال سمندر جوهر شمشیر را

چون ره خوابیده زین خوابی که فیضش کم مباد

تا به منزل برده‌ام سررشتهٔ تعبیر را

ره خوابیده ← راه هموار خوابیدهسررشتهٔ تعبیر ← کلید گزارش خوابفیضش ← برکت آن خواب

گر به این وجدست شور وحشت دیوانه‌ام

داغ حیرت می‌کند چون نقش پا زنجیر را

داغ حیرت ← نشان سرگشتگیشور وحشت ← هیجان ترسناکنقش پا ← اثر پاوجدست ← سرمستی است

پای تا سر دردم اما زحمت کس نیستم

ناله‌ام در سینه خرمن می‌کند تأثیر را

تا کی از غفلت به قید جسم فرساید دلت

یک نفس بر باد ده این خاک دامن‌گیر را

خاک دامن‌گیر ← خاک چسبندهٔ دنیاقید جسم ← بند تن

صبح عشرتگاه هستی از شفق آبستن است

نیست جز خون گر بپالاید کسی این شیر را

بپالاید ← صاف و جدا کندشفق ← سرخی افقعشرتگاه هستی ← بزمگاه وجود

دست از دنیا بدار و دامن آهی بگیر

تا بدانی همچو بیدل قدر دار و گیر را

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗