› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 461

بی‌شکست از پردهٔ سازم نوایی برنخاست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اییبرنخاستردیف برنخاستدشواری میانه

بی‌شکست از پردهٔ سازم نوایی برنخاست

ناامیدی داشتم دست دعایی برنخاست

سخت بی‌رنگ است نقش وحدت عنقایی‌ام

جستجوها خاک شد گردی ز جایی برنخاست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌رنگ ← محو و بی‌نشانجستجوها ← طلب‌هاوحدت عنقایی‌ام ← وحدت سیمرغ‌وار منگردی ← غبار و ذره‌ای

اشک مجنونم که تا یأسم ره دامان‌گرفت

جز همان چاک‌گریبان رهنمایی برنخاست

ره دامان‌گرفت ← راه دامن گرفترهنمایی ← راهنماییمجنونم ← عاشق دیوانه‌امچاک‌گریبان ← چاک گریبانیأسم ← نومیدی‌ام

هر که از خود می‌رود محمل‌به‌دوش حسرت‌است

گرد ما واماندگان هم بی‌هوایی برنخاست

بی‌هوایی ← بی‌میلی و بی‌هواحسرت‌است ← سرشار افسوس استمحمل‌به‌دوش ← محمل بر دوشواماندگان ← جاماندگان

جز نفس در ماتم دل هیچکس دستی نسود

از چراغ‌کشته غیر از دوده‌هایی برنخاست

دستی نسود ← دستی به یاری نزددوده‌هایی ← دودهای سیاهماتم دل ← سوگ دلنفس ← دم و خودچراغ‌کشته ← چراغ خاموش

قطع اوهام تعلق آنقدر مشکل نبود

آه از دل نالهٔ تیغ آزمایی برنخاست

عجز و طاقت جوهر کیفیت یکدیگرند

بر کرم ظلم است اگر دست‌گدایی برنخاست

جوهر کیفیت ← ذات کیفیت یکدیگردست‌گدایی ← دست گداییطاقت ← توانعجز ← ناتوانیکرم ← بخشش

دیگر از یاران این محفل چه باید داشت چشم

صد جفا بردیم و زین‌ها مرحبایی برنخاست

جفا ← ستم و بی‌مهریداشت چشم ← چشم‌داشت و انتظار لطفمحفل ← جمع و انجمن یاران

ساز ما عاجزنوایان دست برهم سوده بود

عمر در شغل تأسف رفت و وایی برنخاست

دست برهم سوده ← از درماندگی دست به هم مالیدهشغل تأسف ← کار و مشغلهٔ پشیمانیعاجزنوایان ← ضعیف‌نوازان؛ نالندگان عجزوایی ← ناله و فریادِ دریغ

خاک شد امید پیش از نقش بستن‌های ما

شعله تا ننشست داغ از هیچ جایی برنخاست

خاک شد امید ← امید نابود و برباد شدداغ ← نشان سوختگی و سوز دروننقش بستن‌های ← تصویر و شکل‌گرفتن‌هاننشست ← فروکش نکرد؛ آرام نگرفت

جلوه درکار است اما جرأت نظاره‌کو

از بساط عجز ما مژگان عصایی برنخاست

بساط عجز ← پهنه و میدان ناتوانیجلوه ← نمود و ظهور زیباییمژگان عصایی ← مژه چون عصا برای برخاستننظاره‌کو ← جرأت نگاه کجاست

در زمین آرزو بیدل امل‌ها کاشتیم

لیک غیر از حسرت نشو و نمایی برنخاست

امل‌ها ← آرزوها و امیدهاحسرت ← اندوه از دست‌رفتهلیک ← اما؛ ولینشو و نمایی ← رشد و بالیدن
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗