› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1606

دوستان از منش دعا مبرید

وزن فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه امبریدردیف مبریددشواری میانه

دوستان از منش دعا مبرید

زنده‌ام نامم از حیا مبرید

خاک من دارد انفعال غبار

کاش بادم برد شما مبرید

خون من تیره شد ز افسردن

شبخون بر سر حنا مبرید

می‌گدازم ز خجلت نگهش

هر کجا او بود مرا مبرید

محفل ناز غیرت‌اندود است

سرمه لب می‌گزد صدا مبرید

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندسرمه لب می‌گزد ← سرمه از شدت غیرت لب می‌گزدصدا مبرید ← آواز برنیاورید؛ خاموش باشیدغیرت‌اندود ← آغشته به غیرت و حساسیت

با چلیپا خوش است نوخط ما

نامه جز روی بر قفا مبرید

عشق بیتاب عرض یکتایی‌ست

دل ما جز به دست ما مبرید

دسته بندید اگر گل این باغ

قفس بلبلا‌ن جدا مبرید

دسته بندید ← گل را دسته کنید؛ بچینیدقفس بلبلا‌ن ← قفس بلبلان باغ

هر کجا جشم می‌گشاید شمع

گرد پروانه پرگشا مبرید

جشم می‌گشاید ← چشم می‌گشایدپرگشا مبرید ← پرگشایی مکنید؛ دور مشوید

از قمار بساط آگاهی

جز عرقریزی حیا مبرید

عرقریزی حیا ← شرم‌افشانی و عرق خجالتقمار بساط آگاهی ← بازی خطرناک عرصهٔ معرفت

ناله‌کفر است در طریق وفا

بر قضا شکوه قضا مبرید

شکوه قضا ← گلایه از تقدیرطریق وفا ← راه وفاداریناله‌کفر ← ناله‌ای برابر کفر

سر همان به که بر زمین باشد

جنس تسلیم بر هوا مبرید

عرض اهل هنر نگه دارند

پیش طاووس نام پا مبرید

خشکی از اهل دستگاه تری‌ست

نم آب رخ گدا مبرید

غیر دل نیست آستان مراد

بر در هر کس التجا مبرید

در جود از سوال مستغنی است

ببرید این ترانه یا مبرید

از سوال مستغنی است ← نیازی به درخواست نداردترانه ← این سخن و آوازجود ← بخشش و کرم

گوشه‌گیر حیاست بیدل ما

سخنش نیز جابجا مبرید

جابجا مبرید ← سخنش را جابه‌جا نقل مکنیدگوشه‌گیر حیاست ← از شرم گوشه‌نشین است
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗